| شعله ای میان مه وناز |
| ساعت ٥:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤ |
|
شعله ای میان مه و ناز ((قسمت اول )) عصایم را پشت گردن نهاده و دستانم به دورش پیچ خورده اند تا سایه ام اگر دراز شود دریافته باشم که مدتهاست مصلوب بوده ام . هنگامه ی گذار از دل مزارع آفتزاب گردان بخاطر کلاه کهنه ای که بر سرم گذاشته اند تمام درندگان و چرندگان مرا آدمک متحرک بی اراده ای می پندارند که پدر برای ترساندن آنها به تحرک آراسته است به همین دلیل این عروسک کوک شده را به چیزی نمی گیرند اما پرندگان گاه گاهی بر کله لبه دارم می نشینند تا میلاد مرگ عشقهایشان بر شاخه ی تکیده ی اشعار من سایه اندازد حالا وقت پوست انداختن است با قدم نهادن بر دل تاکستانها شاید تکه استخوانی از بقایای اجدادم که درون کوزه ی سفالینه ی تکیده ی نیمه پنهانی چشم انتظار من است را بیابم به حیرت یک دریغ جامد اما آراسته می شدم زمانی که به درون خوشه ی روشن تاک قدم می گذارم و درون یک پازل ذهنی بی رویا سرگردان می مانم . وقت پوست انداختن و تازه شدن من گذشته است ، دیگر آن لحظه های ناب نایاب بر کوبه ی دل نمی کوبند کلماتی که مرا فراتر از زندگی رجاله ها در نیمه دیگر زندگی معلق نگه می داشتند تا بعد از تلاشهای بی امان برای گشودن دریچه ای در نگاه تازه شده ی یار خسته و سنگ دوباره در کویر چشمانی که فقط قطره های شور آب از درونشان می جوشیدند رها شوم . نویسندگان زیادی نادانسته نوشته اند سیمرغ مرغ افسانه ست چرا که چنین نویسندگانی میان زمین و آسمان مردد نمانده اند تا هر از گاهی برای رفع تشنگی در شورابه های اشتیاق زهرابه ی آغشته به تفاخر را چشیده باشند . پس نمی توانند به این دانش ساده دست یازیده باشند که سیمرغ تنها پرنده ایست که هر از گاهی بر تارک زمان بال می گستراند تا خلقی به سرای دوست رهنمون شود او گوشه ای از همین روز مرگی را به ناگاه با عظمت نام انسان به آسمان پیوند می زند چنانکه تمام موجودات غیر مرئی از تلالو انوار چشم نواز آن تحقیر می شوند و به دنبال جامه ای بری زمینی شدن می گردند و سیمرغی برای من نوشته بود که در زندگی درد هایی وجود دارند که مثل خوره روح را در انزوا می خورند و می تراشند و من دیده ام که حداقل در دوران سرایش آخرین لیلا با اینگونه دردی همسفر شده ام اما روزی هم رسید که این حس فرا انسانی مرا با یک زخم عمیق کاری در میان رقص و اشک به ریا آلوده ی رجاله هایی که کوک شده اند تا نمایش مسخ شده ی خوشبختی باشند رها کرد و رفت وقتی همکاران سابقم در میان انبوه پرونده های کمد اداری به روز شده ی من بچه گربه هایی را یافتند که تازه چشم باز کرده اما صدایشان را منهای حقیر مدیر کل اداره هم شنیده بود . فهمیدم که رویایی شیرین کمی فراتر از زمین نفس کشیدن از روزگار من پر گشوده است بعد از آن تمام همت من بر آن شده است تا در دنیایی که یار از یار می ترسد آواز مرغ سحر را بنوشم و مثل تمام افرادی که هر روز ترانه های عارف را می خوانند اما چشم دیدن خانه ی مشروطه را ندارند من هم در تبریز مه آلوده بدور از اسب و تفنگ و گیوه ی ستار در شهوت به نفت آلوده ی تمدن بزرگ جا مانده ام . تمدنی عاری از نگاه مهربان کوروش کبیر و تمدنی که اولین قربانی آن نخستین لوح حقوق بشر بوده است حالیا محبوب دلهای به تب آلوده میکروفن را جلوی دهان جماعت گرفته تا کبوترانی که گذار مداومشان از دیوار زمان است پشت میله های زندان شاعر بهار را بیابند لبان بر هم دوخته اش را مرهمی باشند با این نوید برای تمام کسانی که بخاطر خواندن مرغ سحر در گوشه ی زندان افتاده اند که تلاش بی امان آزادی هنوز هم در پرواز پرندگان به معنا می نشیند تا ترانه ی سحر بر جویبار لحظه های این کرانه های جویای نور جاری باشد اما در من فشاری با قدرت سر بر می آورد تا بنویسم غالب افرادی که ترانه می خوانند ره به صدای عشق نمی برند چون در دنیای که یار از یار می ترسد آنکه جرعه ای از چنین باده ای خورده باشد مثل هامون داد می زند . این مرغ سحره پسر و بعد ماهیه عشقه مرگ می شود به نور می زند با نجوای سحر در سیاهی مطلق لبالب به هوا می رسد تا تنها خنده ی تلخ شیرینش برای ما باقی مانده باشد چند صد قرن بعد از مهاجرت قبایل آریایی به این فلات خشک من یعنی مردی با چند قیامت فاصله با مفهوم مردانگی فاقد عنصر قهرمانی در شخصیت غریب نا متجانسم و کسی که اهل زنجیر پاره کردن نیست معرکه گرفتن نی توانم و صدای لرزانم آنقدر در سردابه ی آبا اجدادی طعمه موشها شده که در یک جمع حقیر چند نفره هم باید لرزش دست و دلم را لای دفتر مشق شبانه ام پنهان کنم به همین خاطر تبدیل به شاعری شده ام این درد بی درمان که پاچه خواری هم نمل توانم بعد ازیک عمر نگاه عاشقانه بر قامت به قهر و غضب آمیخته ی یار یک سلام ساده از حنجره به خون نشسته نمی توانم که بیرون بتراوانم .....در این فرآیند نافرجام هرگاه که بر آن می شوم تا دوباره تمام صدای دل را به یک نگاه از تمام آنچه من شده اند رها سازم و آن معشوقه ی اثیری را از درون همین تنگ کوچک بلورین متوجه دستهای جوهوین به سرطان رسیده ام سازم در آستانه ی گیاهان خونخوار که لکانه ای بر هر شکوفه ی سیاهشان با انتظار نشسته است از ترس صدها هزار خزنده ی خنزر پنزری که در دمه های به گل نشستن بنفشه ها در دل یار به خیمه خواهند نشست به صدای تازه لباس عافیت پوشیده ام تبعید می شوم این صدا سرشار از طنین ترانه ی رجاله هایی است که با لباس مبدل مسخ آفتاب مجسم شده اند خوب می رقصند به زیبایی معلق می زنند اشک و خنده ی آنها در جیب کوچک یک بچه ی ناتوان ذهنی هم جا می گیرد و با تمام تلاش کمر شکن بی امانانه در تکاپوی بیهوده ی این معنا سرگردان مانده اند که اگر لحظه ای از تکاپو باز بمانند جهان در یک ایست محتوم قلبی از حرکت باز خواهد ماند به همین خاطر غریب آنقدر در این زمین بیچاره یورتمه می روند آنقدر جفتک می اندازند که بعید است بعد از نمایش رقص آنها سبزینه ای از کالبد فرزند آدم سر بر آورد ماجرای سرگردان دیوانگی من در سردابه ای نمناک از روزی به تاریکی آمیخته شد که هنگامه ی تبعیدم به خزینه ی آبا اجدادی با تکه بلوری که بر شاخه ی بد جوانه زده بود همسفر شدم آنگاه به مدت بی انتها زمانی نا آشنا از دیدار آفتاب به محرومیت رسیدم . و امروز در زیر خروارها برف که با سقوط من سرازیر شدن را آوای زمانه یافتند خانه ای بلورین سخته ام از نفس بی امان بیشمار مردمانی که قامت به عشق پرداخته اند . کاشانه ای که همیشه پر نور است و اما در برابر نور قیافه ی برخی را به خود خواهد گرفت که به صلاه ظهر تابستان تبعید شده باشد و امروز پوست انداختن فصل پنجم من شده است چرا که در آن سیاهی ظالم جست و خیز مداوم مارمولکها چندان جان مرا چکه چکه به خالی شدن چاندند تا نرم نرمک آمیخته به بوی تمام فاضلابهای شهر شدم و هرگز سر بر آوردن من از آن سردابه ممکن نگردید پوست آفتاب نخورده ی بی رنگم به رنگ صدا بزک بخورد تا اینکه روزی چند زن بریان درست روبروی من و تاریکی درون چشمانم خزیدند من که تا آن زمان از تمام صداهای ماندگار خالی بودم سراسیمه به مدرسه دویدم تا با سینه ی گرم دنیا مشق باان شوم اما این مشقهای خط خطی شده بر سینه ی من زمانی به جوانه نشستند که من یک زخم مزمن شدم زخم عمیق و کرم نشین شده ی صد سال تلاش بر امان نیاکانم که درون آن ماهی سیاه کوچکی حادثه ی به تلاطم رسیده ای داشت در میانه ی یک تنگ بلورین مواج خون آلود با نجوای مداوم دریا بر لبانی که دچار تازه شدن بودند با رویت این چشم انداز ویرانه های توهم آبا اجدادی من به انتظار ترانه ای نشست که در بلند ای بادپای به توهم آلوده ی اشعارم زیر پوست به تورم نشسته ی سکاته ی همزاد معشوقم پریدوختی بی چشم و رو از پس صد سال سیاه با جنبل و جادوی اجداد پشمینه پوشش دل به بیداد سپرد . تا همواره به دریغی آغشته باشیم از رویدادی که سایه ی یک خنزر پنزری را کنار تصویر در هم تنیده ی قلبهای تپنده ی ما نشاند . در هیاهوی این تلمبه های تپنده تنها امروز که پری دست در دست خنزر پنزری برای من دست تکان می داد دیدم که چه سایه ی سنگینی از جنبش دستانش جاری می شود هر چقدر که این دستهای خیانتکار در آسمان تیره ی نگاه ابری من بیشتر عطر هوای به انجماد نشسته ی عشقمان را با امواج بصری آشفته می کرد من در این اندیشه فروتر می شدم بخاطر کسی که بجای دلش تیمار دار عروسکها بود چند کویر لازم است تا من از دل برویانم بلکه زنی با روحش آشنا شود حالا که دستهای با خیانت لاک خورده ی پری بر چشمان من سرابی از وفا می تراواند این تفکر غریب مرا می رباید که سکاته و پری چقدر مثل هم بوده اند حتی در آن سالهای دور که موهای پری روی سینه ی شفاف جوانش به رنگ پیراهن قرمز و خنده ی سرخ لبانش آغشته می شد همین تصور ساده سالهای دور از دست رفته کافی بود تا وقتی در دمدمه های شهرت چشمانم به دمیده شدن تحریک شده بودند کلیه ی نام و نشانهای پروانه سان دلم را ر یک دادگاه فرمایشی با یک جمله به جرم حماقت زنده بگور و پری را به جرم خیانت حلق آویز کنم دقیقا˝ از روزی که با اشعارم به دنبال چند خواننده ی انگشت شمار نمی دوم هر روز پیکر فرهاد را در جلوه های متعدد باز می آفرینم تا باخلق اشعاری به چند زبان زنده ی دنیا شاید انگشتانم در موهای پریشان یار فرو روند اما به کمند گیسویی از فردوسی تا حلاج و تا دل می بازم و در حلقه اش پیکر باد کرده ام با باد دلبری می کند اما بر خلاف این تصویر به تصور آلوده ی قشنگ من بر خلاف تمام خلاقیت در تمام پوست انداختن ها و تناسخهای زندگی آینده ام راه سقوط پیموده ام و امروز در اعماق خاک فرو رفته ام پس تمام نامهای زیبای را که زمانی زینت بخش توهم شده بودند را مومیایی می کنم تا در بر خوردهای آتی که حاصل استحاله های بعدی من خواهند بود با استخوانهای تکیده ی این سایه های شکل گرفته ای بنام انسان روبرو نشوم چراکه هر کس با گفتمان در دل یار شکل نگرفته باشد هیچگاه به پرنده تبدیل نمی شود تا پرواز را در سینه بنشاند اما باتمام تلاش این محتوای خام که تمام ثانیه های اجداد مرا شکل داده است شکل بدیع و به معرفت آمیخته ی یک گفتمان بر سایه های تردید من به شکل یک ترانه جلوه گری شده است که من قدرت سنگسار کردنش را ندارم به همین خاطر چندیست شمع سوز می شود اما این ترانه در این عادت هم نفس ققنوسهاست که مداوم از خاکستر خود سر بر آورد و هم چنین بازمانده ی سنت های ازلی ابدی است که قبل از سقوط من به دایره خزندگان روزگاری بی زمان بر آسمان دل من حکومت می رانده است و بعد از اولین تنفس من از عنصری آمیخته به نور و هوا درون من به محکومیت رسیده است و اکنون تنها به این توان اندک قادر است که گاه گاهی به آزار من همت بگمارد همچون تصویر به اکران رسده ی شاهزاده ای که برای فریب دنیا مجبور شده تا اوهم همراه خلق مرغ سحر بخواند اما تمام چمدان افتخارات تاریخی ابا و اجدادش در شمایل پدر بزرگی خلاصه می شود که با تابلو عکس از هیتلر که توسط همین نازی امضاء شده است در یک جزیره ی کوچک هم صحبت مارمولکها بود و شبها آرزوی سوزنهایی را می کرد که طعم سوزن پزشک احمدی را داشته باشند تا شاید از نیش پشه ها خلاص شود این وحشت سقوط در موجها فقط گریبان کسانی را می گیرد که زمانی نه چندان دراز به مصیبتی گرفتار آیند که کسی شهامت گفتمان صادقانه ی شفاف را با آنها نداشته باشد .شاهزاده ای که تنها حاصل استبداد اجداد غیر هم خونش منهای میلیارد ها دلار بی فردا دندان سمج و تیز کوسه های آدمخوار است که هنگام کله پاشدن پدر شاه در تکاپوی دریدن ران های شهبانو در به در بودند وقتی که به نفرین ذره ذره ی عناصر متنوع تمام خاکهای جهان دچار گشته بود و جائی برای مردن پیدا نمی کرد. حالا گوشه ی تصویر آبا اجدادی ایستاده و بجای شکار گاه شاهی چند پرنده ی در قفس را می آزارد از گوشه کنار اصطبل خانوادگی چند پاچه خوار شومن که میکروفون را با وافور اشتباه گرفته و برایش تاج شاهی به ارمغان آورده اند پیدا می شوند و صدائی را که می گوید این پالان را از اینجا دور کنید فقط شاعر بهار می شنود زمانی که لبانش را در زندان بهم دوخته بودند و تمام کسانی می شنوند که بخاطر خواندن مرغ سحر در گوشه ی زندان افتاده اند و هیچ شاهزاده یا شومن میکرفن بدستی هرگز نخواهند فهمید که مرغ سحر روزگاری در زندان متولد شد اما از پشت میله ها پر گشود تا امروز خانه ی خالی اما شگرف آزادی باشد و فراتر از زندان ژاندارم و پالان و آش و قهوه ی قجری و سوزن پزشک احمدی امروز مرغ سحر است که با ترانه ی باران نفس ناودان را به زمزمه بر می انگیزد البته این اتمام بزرگ بر من وارد است که عقده ی خود بزرگ بینی دارم و بعضا˝ می خواهم از طریق بعضی کلمات خودم را هم ردیف عقده ام کنم اما روزی که من متولد شدم گویندگان در بار سلطان به معده ی خالی دچار نشده بودند تا سر هر گذر در خانه پدری قهرمانانی رابه اندیشه بیازمایند که در ولوله ی هیاهوی خلق آنقدر زنجیر پاره می کردند که به شمشیر تبدیل می شدند و آنان همچون من پهلوان درون تاریکشان را در دم دمه های سر بر آوردن سر نبریده اند حالا با دم و بازدمهای وافورهای لیبرالیسم هی معرکه می گیرند گوریل می شوند نعره بر می کشند تا شاید روزی دوباره شمشیر شوند من اما از وحشت آشکار شدن این قتل آنقدر آسه رفته و آسه آمده ام که قدمهای دیروزم ره هم کم کرده ام دست و دلم به این عادت مزمن همیشه دچار بوده اند که با هر نگاهی بلرزند هرگز با شاخی تزئین نشده ام تا لذت شاخ به شاخ شدن را بر دیوار خانه ام خلایق به تماشا ایستاده باشند . هر وقت هم دست قهار ستمگری روی گرده ام سنگینی کرده است آنقدر خم شده ام تا بر آن دست بوسه بکارم و از خدا بخواهم تا آن دست را بشکند همین حاشیه نشین بودن مداوم به نگاه فعال من تفهیم کرده است که بزرگی با شمشیر بستن سیر نمی شود . اجداد انسان بزرگی را به او پیشکش نمی کنند ، دلار و حکومت و مدرک و حتی کمک به مستمندان بزرگی نمی آورد انسان با انتخابهایش بزرگ یا کوچک می شود این انتخابها هر چقدر متفاوت باشند و هر چقدر هزینه بیشتر برداشته باشند به همان اندازه ارزشهای متعالی تری را ره آورد کرده اند . ارسطو صفتی واژه ی اصیل ترین انتخاب تاریخ است . روزی وسوسه ی یک من دیگر تمام منیت ترا که پیوند نا گسستنی با تو دارد در می نوردد و فردا تو دیگر آن بنده ی سابق نیستی و تمام آنچه تا به آن روز ترا شکل داده بودند برایت اخ شده اند و در این نقطه تو با سیمرغ یک تفاوت داری و آن این است که تو تنها کوله بار خود را بر دوش می کشی اما سیمرغ با انتخاب خود نسلی را به وسوسه ی انتخاب تازه دچار می کند و تردید نداشته باش که هیچ میرزا نویسی لذت انتخاب را نخواهد چشید برای نمونه وقتی از فردی سخن می گویند که در دو کتاب آسمانی از او به نیکی یاد شده و لوح نخست حقوق بشر با دست او بر تارک انسانیت نشانده شده و برای اقوام مغلوب یک آزادی بخش بوده و نه یک فاتح ... ما در همین زمان میرزا نویس میکرفون بدست تصویر کسی را بر صفحه تلویزیون می نشاند که ننگ زشترین انتخاب تاریخ بر پیشانی او می درخشد هر چند شهامت شاه شهید قجر را هم نداشت که روزی گفت : بعد از امیر 40 سال است که از چوب انسان می تراشم ... درست روبروی من تصور حضورش با صدایی کاملا˝ در هم تنیده به خش و خاشاکی بنام اضطراب بر ویرانه های نگاهی می نگرد که در حادثه ی صدایش شدیدترین تکان ممکن را خورده است اما بر خرابه های روزگار آبادی که در توهم من جای گرفته بود این تصویر خام شکل می گیرد که این غریبه ما من است از زمانی بی انتها که من در خاطراتم برای یافتن آن دست به غواصی زده ام مینای هنر بخشی که گلهای سپید اردیبهشت را بر حاشیه ی آیه هایی آسمانی خواهد نشاند در شلوغی بازار آدم فروشی ها ، فخر فروشی ها و تن فروشیها با ساعت های متوالی چانه زدن در مورد تمام کج و کوله های دنیا منهای آن راز سر به مهر که می باید سر بسته بماند تا مینای رنگارنگ به پفی پودر نگردد. دریغا که دل اگر تپانچه شود تا صدای عاشقی تنهایی خود را به نگاه دلدار پیوند نزند تب و تابش از میان بر نخواهد خاست در همین روز نزدیک نهر آب هنگام بازی با عکس آفتاب نزدیک بود که تمام سراسیمگی درونم را برویش بپاشم آنروز کوزه ی مینا بر تداوم آفتاب سایه نینداخت بار دیگر که حادثه ی آفتاب روی هر کدام ما نقطه می گذاشت کنارش نشستم هر چند صدای دلهای تپنده ی درون سینه های ما دور شدن را آوای مطلوبی می نمایاند اما تلاش کم فایده ی ما برای با هم بودن به گل نشست وقتی ترکیدن ناگهانی او مرا از درونم جداساخت در میانه ی تحقیری افتادم که دست و پا زدن مذبوحانه نشانه ی آن بود امت این تحقیر از من سرازیر نشده بود که با یک لیوان برگشت و من هرگز در طی این سالهای تنهایی نتوانسته ام دوباره مزه ی آن نوشیدنی سرخ را بازخوانی کنم و هنوز تردیدی در من است که دو گزینه را همزمان بر باور من می نشاند ، آنچه من نوشیده ام چشمانش بود یا لبانش به همین خاطر تردید ندارم که تمام خواص نوشیدنی روی سینه اش پاشیده شده است چون وقتی با اخمی زعفرانی سینه اش را می تکانید گفت : نوش جان این کلمه کافی بود تا بار دیگر دریا را در دل بریزنم و به درون چشمانش سفر کنم و در درون همان چشمها که آبروی مرا نشانه گرفته بودند روزی شگفت که از بیست سال قبل به تاریکترین منطقه ی ذهن من تبعید شد و نشانه ای هم از خود بجا نگذاشته بود همان روز که من با فرزاد برادر کوچکم راهی باغ بودیم و او تازه فلک شده بود در روزی که حادثه ای بی ملاحظه آنرا از هم درید . او آنروزها تا می توانست زنها را زهره ترک می کرد بدین صورت که از آن سوی یک لوله ی دراز مملو آب بر نهر آب شیرجه می زد و جلوی دست و دهان زنها از آب بیرون می جهید زنها که زهره ترک می شدند بلا فاصله گرم صحبت می گردیدند تا دوباره زهره ترک شوند به همین دلیل آن بهار فرزاد تمام ثانیه ها ی زنها را با ترک خوردن دلهایشان ترسیم کرده بود اما من برای تمام عمر ترک خوردم وقتی که او به درون چاه آبی پرید که آنسویش جایی برای بیرون جهیدن نبود و هنگامی از آن بیرون آمد که تمام آبهای جهان از دهانش جاری بودند با شعله ور شدن این خاطره تردید نداشتم که خنده مینا با شنیدن صدای دل ترک بر خواهد داشت پس این ندا را در اندرونم خاموش کردم . امروز سالهاست از درخشیدن این خاطره درذهن من می گذرد و کاملا˝ بر این باورم که شعر نوشتن یک هنر نیست یک افتخار نیست چیزی است حاصل یک اتفاق غریب که بصورت سقارف قابل ترجمه نباشد به همین خاطر است که گفته اند شاعر و دیوانه نیازی به توبه ندارند اما انبود افرادی که بدون شکوه بلندای دیگر گونه اندیشیدن شعر می نویسند چون جوهر دیوانگی را لمس نکرده اند پس به جوهر شعر هرگز نخواهند رسید . امابزرگترین درس من در کلاس استاد این بود که دل به مرید مرشد بازیهای زمانه نسپارم و به همین دلیل ساده سالهاست استاد آرزوی دیدار مرا با خواندن اشعارم به دیدار می رساند اما دوستانم که در گردابه ی مرید مرشد بازیهای مرسوم افتادند اکنون جز صدای سمفونی مردگان چیزی برای سرودن ندارند . ما با هم مرغ سحر می خواندیم ، سرعت کتاب خواندن او بیشتر از سرعت زمان بود بسیار همی نوشت و بسیار پاره می کرد چند روزی نبود منتظر بودم با یک قفسه کتاب وارد شود اما حاصل سفرش یک دانه ادکلن بود با بوی نویسنده ی محبوبش و بعد از آن همیشه سمفونی مردگانی را می خواند که بر حاشیه اش نوشته شده بود : تقدیم به نویسنده ی بزرگ آینده. روزی سراسیمه آمد و گفت : یار پسندید مرا و دست نویس شازده احتجاب را هم به من داد .بعد از فوت نویسنده ی مرحوم مقاله ای وشت که شرح داستان دریافت شازده احتجاب بود که هیچکدام از نشریات تهران چاپش نکردند وقتی دست نویس شازده اجتناب را ازش خواستم متعجب شدم چون کپی بود و بلافاصله در ذهنم گذشت که همه آنها که مقاله ی آقا را چاپ نکرده اند یکی مثل این در کتابخانه ی خود دارند . شازده احتجاب ، سمفونی مردگان بوف کور رئیس دفتر ثبت که تا بحال این کلمات را نشنیده بود از پشت عینک ذره بینی اش نگاهی با بالا انداخت و گفت : کور ومرده شکون ندارند فکر می کردم با اضافه کردن یک شاخه گل این بد شکونی را از ببین می برند که در عوض دو برابر تاریخ تولد خانم سکه پای قباله ی ازدواج ریختند و به این سادگی زندگی مشترک دو جوان آغاز شد البته منهای عکسهای مشترک در دفتر مجلات هنری و مسافرت های مداوم برای دیدار با اساتیل یا حضور در جلسات دادگاه استادش و زدن ادکلن نظیر استاد ظاهرا˝ خانم را هم معتاد کرده بود اما پیشنهاد آخرش چندان وحشتناک بود که این دختر خام شعله ور شد تا هنوزهم در آتش انتقام بسوزد قصد داشت به پدر و مادر همسرش زهر بخوراند و مال و اموالشان را بالال بکشد دختره به خود آمد و هم ترک اعتیاد کرد و هم اطلاق گرفت حالا نویسنده بزرگ فکر می کند که در یک تصادف مرده برای خانم مرثیه نوشته است و دوست بر باده رفته ی ما هم که بعد از هزاران کلاه برداری ساکن شهر دیگریست در خیابان سمفونی مردگان می فروشد اما وقتی بخواهی کمی با کتاب که امضای نویسنده اش را بر حاشیه دارد ، و روبروی در گوشت می گوید : زن با اطاق خالی بهر صورت اعتیاد خرج دارد و ادبیاتی که انسانیت اولین قربانی آن باشد حاصلش همین است : سمفونی مردگان استاد بعد از دیدن کویر گفت : کم کم به اندیشه می رسی حاصلش همین جمله آخرین لیلاست بارها از خودم می پرسم چگونه است که از لابه لای نوشته های شاگردش هنوز هم نفهمیده آقا چکاره است و اگر روزی باور کند که چنین با بچه ی مردم بد کرده است چقدر برای متولد کردن دوباره ی این مرده هزینه خواهد کرد ؟ مگه می شود کسی را اینقدر دوست داشت که برای همسرش مرثیه نوشت اما از لا به لای نوشته هایش چیزی را که باید نفهمید البته گذشته گذشته است انتظار این است که دوباره شاگردش را سر راه آورد اگر بخواهد می دانم که می توانم چون قهرمانیهای داستانهای او این بیچاره را به چنین روز و روزگاری انداختند . به اندیشه نشستن در کویر روحیه ای دیگر می آفریند چون تنها سرمایه ی تو شبی است که درون جیب هم جا می گیرد بعد تو می مانی با ستارگان بیشمار که حتی می توانی لب بر لبشان بگذاری و زندگی را در چند پک خلاصه کنی یا اینکه در آسمان جایشان را عوض کنی برای دست یازیدن به چنین روحیه ای تو باید بعد از قرنها در غار استاد به چرا نشستن جائی در قامت بلند اندیشه ی بشری قد علم کنی انگونه که زرشت حاشیه نشین شده ی اندیشه ات در طلاطم بی امان دلت با تپیدنی دوباره تازه شود آنگاه از جایگاه هر روزه ی زندگیت به بلندای قامت اندیشه های ناب اثیری پرتاب می شوی ، برخلاف هبوط ناگزیر پدرت این بار با سقوط از من هر روزه ات به فرمن پایدارت قدم می گذاری در میان دلداراتت که هیچ از شعر تو نفهمیده اند به اجبار دچار می شوی که بر اساس این جبر باید از ابین قلب تا آن قلب را در نوردی تا شاید در میان تپشهای مشتاقانه و سرخگون اثری از فهم دنیایی که ترا به جوش و خروش وا داشته بیابی وقتی در میان آدمکهای زندگی هر روزه ات در تکاپوی بی پایانی بای تفهیم رویایی که در امتداد آن از هر چه جز یار بیگانه ات کرده از دالان تنگ نگاه نگار وقت گذار در خواهی یافت که منهای تقلید آنچه از دیگران آموخته اند چیزی بلد نیستند با این فهم خود پرستانه ی کوچک چندان در تکاپو هستند که گوویی اگر از حرکت لحظه ای باز ایستاده باشند دنیا ازتحرک باز می ماند ولی تو در اوج این نا امیدی ناگزیر هنوز به فرجام یک رویا دل بسته ای که درون آن کسی تیمار دار دلت باشد . اولین معشوقه ای که در شعر من به دانائی نشست چندان از من دور نبود از سالهای تردید تا عمق حادثه ی یقین صدا و سیمایش چراغ شبهای تار روزگار ترانه سرائی من بود و چه دریغی بر لبان من نشست از اولین مواجها ی او با شعر من که در آن صدایش در عمق جاهلانه ی عقده ی الکترا به بند و زنجیر کشیده شد و بیرون نیامد و چون در بدیدیت دنیا سهیم شد و به همان اندازه از گفتگو گریزان زندگی و قلب خود را در حاشیه ی عشقی قربانی کرد که معنا و مفهوم وجودش را به صلیب کشیده بود پس با صدایش که در عمق بی معنائی به وسعت جهان گسترش یافته بود تمام اعتبار و آبرویش را از دستاورد های تمدن بشری به قبایل اجداد ماموت نشان انسان هدیه کرد در آن سرزمین هنوز گفمان پناهگاه انسان نبود و دل گریخته ها با حرکت دست و چهره به معنا می نشینند و این واپس روی از نشان آدم چندان با جاذبه در گیرت می کند که از جاذبه ی زمین رهائی می یابی . اپیدمی رها شدن از تقدس گفتار و پناه گرفتن در بدوین گنگ بی کردار اکنون قبیله ی پر قدرتی را در حاشیه ی زندگی من پدید آورده است که کاروان دلهای دل سپرده ایست که با لباس و شمایل مدنیت امروز در نخوت و غرور مدنیتی که به اعصابشان پیوند خورده است . از محتوای کلمه حتی از اجداد ماموت نشان بشر هم آنسوتر رفته اند به نحوی که گنگ شده و با اشارات دست و چهره درمعنا و مفهوم آرزوی به سراب نشسته ی دل شکنجه می شوند . اما در مقیاس قابل توجهی چون در شعر فروغ خوانده اند که تنها صداست که می ماند پس بارها عهد کرده اند که مرغ سحر بخوانند اما چون شهامت خواندن شاهد رویای آنتها نگردیده است در کارتونها دسته بندی شده و در حاشیه ی بی رنگ ویترینها به پیاده رو ها می نگرند به نحوی که در حادثه ی ناگزیر و محتوم مرگ هم نخواهند پرید بلکه سقوط خواهند کرد. لیلا اما از قبیله ای بی نشان بود و در یک کلمه لیلا تیغ زن نبود و این نشانه ای بود بر تارک تمام دوستانش و در میان انبوه مردمی که مدام همدیگر را به تیغ بر می شکافند نگاه چنین یاری کافی است تا با همن نظر جفت و بست آسمان را بخیه بزنی .من که در قحط ابرمرد رویایم تمام اندوخته خای نگاهم را به گورستان برده بودم با لیلا ابر انسانی یافتم که در او هیچ نشانی از اضطراب بازار نبود . پس در روز چنین واقعه ای به فربه شدن نشستم وقتی کاملا˝ متورم شدم و میانه ی زمین و آسمان نشستم جوشش آخرین لیلا مرا در برگرفت هر شب بعد از به دیدار رسیدن با صدا و سیمای محبوم در عمق گندمزار ها یا زیر سایه ی سنگین درختان گردو از رفتار زندگی خود را خالی می کردم وقتی فارغ از قید و قال زندگی هر روزه می شدم ختشه ای ثانیه های مرا در بر می گرفت که نیمه های شب یا دمدمه های صبح مرا در عمق کلماتی که نمی دانستم از کجا بر من سرازیر شده انئد رها می کرد و باید می نوشتم .این شبانه های مستمر همچون بم مرا چندان تکان می دادند که درونم بهم ریخت در همین گیرو دار که من از زمین خالی شده بودم یک شب هنگام دیدن چشمانی که هر شب بعد از دیدار با او موج موج ترانه در من می روئید . صدای جیغی از ران پایم بلند شد چند جیغ ممتد دیگر لازم بود تا دستم به طرف رانم سرازیر شود وقتی چشمانم با حرکات دستم هماهنگ شد دیدم موش سیاه چاقی روی رانم ب دستم با بازی نشسته اسنت از جای کندم و آخرین نشانه های مقاومت من از هم پاشید سرودن شعر را رها کرده و به کوه زدم چون در آن روزگار خاص منهای سردرد های مداوم شدید ، تمام غذاهائی را که می خوردم هم بالا می آوردم ظاهرا˝ معده ام به تورم دنیا دچار شده بود در میان دو کوه بلند و درست در وسط دو روستای بدوی بارها چشم به گرد خاک ماشینهائی سپردم تا شاید دوست یا معشوقه ای معرفت حال و احوال پرسدن از من را در خود یافته باشد و بارها تصویر کسانی که تا به آن روز دوست می داشتم بر روی مومهای زنبورهای عسل حکاکیکرم تا با شهد گلها زهر بی وفائی آنها از یادم برود اما هیچ کس و هیچ چیز برتنهائی من حادثه ی قابل توجهی بوجود نیاورد . آخرین لیلا در مدت کوتاهی سروده شده این در نوع خود بی نظیر است به همین خاطر حالات متعدد روحی راکه غالبا˝ در زمان پیدایش منظومه های بلند همراه انسان می شوند برآن را نیست و بسیار یکنواخت است و الیبته سفر سنگینی است که چهارچوب ار گانیک انسان را از هم می پاشد . معشوقه هائی که آفتاب در برابر غرور به توهم آلوده آنها تر دامن می شد یکی پس از دیگری برگهای خزان شدند و در خاک سرد هیچکدام را همت آن نبود که دل به پرواز بسپاردند و دریغا که در باور زرد روئی خود ننشستند تا به فرجام زرد خوئی عادت نسپارند و در این محتوا تمام آنها مردمان قابل احترام و غیر قابل اعتمادی هستند که با پناه گرفتن در خاک ریز عادات بی محتوا شور و اشتیاق روح را در کالبد جسم خاکی شمع سوز کردند پس امروز می توانم با پری رویاهای دور ادور دست در دست هم آقای خنزر پنزر را سوار شتر به کویر چرانی بفرستیم و جویبار خوش جوانی را بر نخوت لحظه ای که پری نخواست تپشهای دلش را بر رگهای لرزان من پیوند بزند جاری سازیم . سالهاست که این حقیقت برایم آشکار شده که اگر زنی مدام بر اعصابت راه برود و با جادوی ناز چندان ترا از خودت خالی ساخته باشد که برای لحظه ای با او بودن حاضر باشی دنیا یت را آتش بزنی وقتی در سپیده یک صبح هنگام برخاستن از خواب کنارش باشی چندان چهره اش مشمئزات می کند که اگر بالا نیاری شانس آورده ای بعد از آن این عشوه گری بالا بلند می تواند بر دیدگانت سایه اندازد اما قدرت حرکت به سوی سلسله اعصاب مرکزیت را ندارد کمتر زنی حتی در خانه ی سالمندان به درک این واقعیت توانممند می شود که راه برده کردن یک مرد معرفت است و معرفت معجونی است که از محبت ساخته می شود البته اینگونه محبت فرق عمده ای بامحبت کاسه لیسان دارد ، و از بقایای شناخت درست شده و ذره ذره ی آن با آگاهی پیوند خورده است . درک چنین محبتی برای من ممکن نشد تا در آخرین روزهای گمنامی که قصد داشتم از خدا درخواست غمهایم که دیگر عشقی را به سراغ من نفرستد . در آن روزها که لوله بارم را برای یک مسافت تنها تا انتهای دنیا بسته بودم . پرنده ای بر شاخه های خسته ی من نشست سرشار از عطر شادی و آغشته به نقد فرهنگی که در آن عمر دوستی کمتر از عمر برف در چله ی تابستان است . و همین پرنده ی شکل گرفته از صداهای ماندگار تمام مرغان سحرگاهی چراغی شد برای من در گذر و گذار سالم از اندیشه های باتلاقی دوستان بر باد رفته تا آستانه ی ماندگاری و اگر آن بوزینه ی سینه بر جسته ی هالیوودی اندیشه ی پلید خود را برجام نا فرجام ما فرو نمی برد امروز مالامال از عطر حضور شادمانه ی سرشارش این لحظه های به خلع آغشته را بر جاودانگی نفسهایش پیوند می زدم معرفتی که از گفتمان او می تراوید شباهت عجیب و غیر باور نکردنی به دانه های برفی داشت که از بالا ی کوه سر بر می آورند و بعد از عبور پروانه وار از شیشه ی شکسته ی پنجره روی کرسی اطاق هنگام پلک زدن یک ثانیه ی ناب روبروی شیشه ی گرد سوز برایت مرغ سحر بخوانند تا ماهی سیاه کوچک درون تنگ بلور چشماننت دریا شدن را آرزو کند اما دریغ و درد که دیو نهادینه شده درون هر مرد با بدست آوردن قدرت و اهریمن خاموش سینه ی هر زن با دیدار عاشق به خرش بر می شتابد و همین که آشیانه ی مشترکتان به نام او شد همین که در مقامی بالاتر از تو نشست همین که دانست دیوانه ی نگاهش شده ای و تمام تپشهای دلت به نام اوست تو در میلاد شوم یک روز نا بهنگام قربانی لحظه به لحظه و نافرجام پشمینه پوشی خواهی شد که چند شمن و جادوگر در نگاه و سینه ی یارت نشانده اند و تنها سیاهای این سایه هنگامی دم مه آلوده خود را از آشیانه ی عشق شما بر خواهد چید که دیگر خانه ای بر جا نباشد و من که به عهد و پیمانی باستانی دلم را بای دوباره بردار کردن فرهاد بخاطر نجیب ترانه خوان شبهای تیره ی عاشقی در آمیخته بودم وقتی حماسه ای تازه ساز کردم به جای جاری شدن در گلستانها و لب بر لب بنفشه ها نهادن اکنون تبدیل به آبشاری شدهام که دم به دم باید کله پا شوم تا بر سراب این دنیا صدای زجه های من نغمه ی جاری بودن دمیده باشند چرا که بر دل سرد و سخت یارم نوشته اند که در گرگ و میش دنیا هیچ بره ای راه عافیت نخواهد پیمود حالا بوزینه های سینه بر جسته هالیوودی که به شکل و شمایل شمنها خود را آراسته اند در یک خیال فام سینه های بی شیر خود را بروی دهان من گشوده اند تا شاید در اوج این حماسه نافرجام بازیابند آنچه راکه قرنهاست از کف داده اند و برای فریفتن من نگاه سیندرلا رااز یک موزه ی مرموز کش رفته اند تا به صورت یک شاهزاده بامن دلبری کنند باور این نکته چندان مهم نیست که من در پس یکصد سال عاشقی در نیافته باشم که عشق تنها آغاز یک پایان بی انجام است و تو در طول یک قرن عظیم نگاه یارت را به تنهائی خود پیله زده ای و با سبزینه های روئیده بر زبانت هنگام دوباره بر دمیدن دنیا به درک این نکته همت گذاشته باشی که در تمام این مسیر مه آلوده فقط یک چراگاه بوده ای پس امروز بسادگی می توانی پوست تخمه ای راکه مغزش را قورت داده ای کنار حادثه ی پیاده روهای رها شده در باد بیفشانی و باسوت چند زبانه ی حنجره ای با زبان درازی کنار چهچهه ی پرندگان در رقابت شانه به شانه با درخت های کنار جاده ایستاده باشی و در آستانه ی قدمهای عابران تمام فحش و ناسزای برگهای زرد قناری را بر سینه ی جداول اتوبانها که چندیست از شبکه ی فاضلاب شهری رو دست خورده اند برای فردا ترجمه منی . خطوط نا آشنائی که می گویند تو با تمام غرورت هنوز به صداقت یک برگ زرد هم قامت نپرداخته ای تا نوری که می توانست جرقه ی کوچکی در شرق وجودت رابه آتشفشانی در غرب وجودت مبدل کند دریافته باشی و زندان امروز من بخاطر این نیست که از ناف زنی روسپی کنار معبدی در بنارس زاده شده باشم و باجمع کردن تمام عارفان بودائی و سر بردن در لاک یوگا بخواهم خود را تطهیر کنم یا در حاشیه ی میکده ای در نیل متولد نشده ام تا به دنبال پدر کوشده ام در اهرامهای ثلاثه سرگردان باشم بلکه من در اندرونی خانه ای متولد شدم که در هیایوی میل بر چشم کشیدنها و پدرکشی و پسر کشی ها و قهوه ی قجر نوشیدنها و سوزن پزشک احمدی نوش جان کردنها مادرم از ترس کرمهائی که املاک آبا اجدادی را احاطه کرده بودند آنقدر شهامت پیدا نکرد تا با صدای بلند عاشقی را فریاد بزند به همین خاطر عبور من از سیاهی به سیاهی ترجمه ی مردمک سیاه یلریست که با وجود شناور بودن در سپیدی همواره از سپیده می ترسید و تنها تصور روشنش از پس قرنها بود که بتواند فرهنگ پاچه خواری را در یک تحول عظیم به فرهنگ چانه زنی تبدیل کند . پایان قسمت اول
کلمات کلیدی:
|
|
| حیغ بنفش سرزمین مادری من |
| ساعت ٧:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤ |
|
توهم واپسین من تا حد و اندازه ی عسل های طبیعی کوهستان شیرین است . تنها مشکل من با این توهم دل نشین این موضوع است که من از درد این صوت مداوم گوش همچون غریقی دست و پا می زنم و او بالای پل برایم دست تکان می دهد و من به امید گرفتن دستش لذت غرق شدن و رهایی را به شکنج و عذاب لحظه ها می سپارم و همچنان دست و پا می زنم . توهم ها غالبا˝عمومی می شوند اگر در پستوی خانه پنهان شوند خاصیت توهم زایی خود را از دست می دهند و توهم زدا می گردند اما وقتی هم که عمومی شده باشند قدرت تاثیر گذاری خود را از دست خواهند داد اما بندرت توهماتی همچون توهم شیرین من هم یافت می شوند که از یک سری باورهای عمیق رنگ و بو گرفته اند باورهایی که آنها را به سنت های ازلی ابدی پیوند می دهد به همین خاطر وقتی از من خواست که سرنوشت خود را بنوسیم توان مقاومت نداشتم تا ننویسم . تولد من مصادف بود با استخدام پدرم در شهرداری بعد از سال ها آوارگی بخاطر اخراج از ارتش به جرم طرفداری از نهضت ملی شدن نفت ایران بهمین خاطر مرا بهزاد نام نهادند البته احضار مداوم ساواک مانع از این نشده بود که پدرم هر چند گاهی سرش را درون کمد نبرد و به عکس پیرمردی که بعد از انقلاب فهمیدم کیست با حسرت و ناله ننگرد اما پدر بزرگ فردای کودتا آزادی کامل سیاسی خود را باز یافت و در اواخر عمر کلیه ی آزادیهای متصور اجتماعی ،فرهنگی و اقتصادی خود را از حلقوم استبداد باز ستانید بهتر است نام جد نه چندان شریف خود را شوذب بنامم تا این چند شاعر زنا زاده نتوانند به این اتهام روابط من و خانواده را برهم بزنند به جرم اهانت به بزرگی فامیل که در این روزگار بی کاری و بی پولی اگر سقف بالای سرم را هم از دست بدهم کجا می توانم برای توهم شیرین دست تکان بدهم چون بعید می دانم گردابی مایل به بلعیدن شاعری باشد که نفرین ابدی بر قلمش خوده است . شوزب خان هر چهارشنبه مست می کرد و شهبانو را مورد فحاشی شدید درست جلوی در اصلی ژاندارمری قرار می داد غالبا˝ ژاندارمها در را می بستند اما چون خان از رو نمی رفت هر هفته 20 تومان جریمه اش می کردند البته روز بعد خان به خودش می آمد و چون در توزیع و پخش انواع مواد و موارد توهم زا و سکر آور جان دار و بی جان نقش عمده ای داشت ژاندارم باشی را مهمان می کرد مادر بزرگ می گفت : در آستانه ی جوانی شوزب دهن ارباب تو دل یک خانمی به سختی گیر می کنه اتفاقا˝ شوزب این خانم را تور می کنه مباشر ارباب متوجه این قضیه می شه اما شوزب یک کیلو گوشت جلوی پای مباشر می اندازه و مباشر می گه : گور پدر ارباب به همین خاطر پدر بزرگ می دانست که چه کاری انجام بده تا سگ پاچه اش را نگیره البته فحاشی پدر بزرگ غالبا˝ فراتر از شهبانو می رفت و صورت و .....ولیعد را هم در بر می گرفت . آنوقت مامورها پنبه در گوششان می گذاشتند تا نشنوند . چون جد بنده در هر جمله غیر اخلاقی که بکار می برد همواره به عنوان اول شخص مفرد نقش عمده ای داشت و تمام لذتی را که از فحاشی می برد بخاطر همین بود بنده از بازگویی جملات شرم آوری که وجدان عمومی ژاندارم ها را جریحه دار می کرد شرمنده هستم اما حال و روز این ماموران نگون بخت را درک می کنم چون غیر از ژاندارم باشی کس دیگری به مهمانی پر زرق و برق جدم دعوت نمی شد . در آن لحظات که فعالیت سیاسی در خاندان ما اوج می گرفت مادر بزرگ هم بیکار نمی نشست . آدمی نبود که کم بیاره به همین خاطر هر روز چند بار پیشته، پیشته می کردو وقتی صدای کسی در نمی آمد پشت به تلویزیون می کرد و دولا می شدآنوقت می گفت اولی اولی اولی و با زدن دست به باسن و پاچه هایش این شعر را می خواند : ای گاش کمان ابرو آز سخسه قیرل لاد بیز چینه قیر لاادوخ آخردا زیر لاا دوخ مادر بزرگ حتی اگر مسئولیت مواد شیمیایی منتشر شده در خانه را به گردن می گرفت هیچوقت حاضر نمی شد گفتن این جمله را به گردن بگیره و اصرار داشت تا به من هم بقبولانه که این کار توسط همسر سابق شاه انجام می گیره. احتمال می دهم که ریشه ی اصلی بیماری امروز من سر در آخور همین طویله ای داشته باشد که شدیدا سعی می شد تا طویله به نظر نرسد من هم این موضوع را پارسال فهمیدم وآنرا به استبداد ذهنی نسبت می دهم که بیماری عمومی ماست و یادگار اجداد ما از پس قرنها ..... به همین خاطر چون متمدن شده ایم و از دیدن این ننگ حالمان بهم می خورد و سعی می کنیم نام دیگری بر آن نهیم . سال گذشته افتضاحی در مورد آمار مناطقی که من مامور شمارش آن بودم به وجود آمد که در تاریخ آمار ما بی نظیر است خلاصه اینکه در روستاهایی که من مامور شمارش آمار آنها بودم دو نوع در وجود داشت : در خانه و در طویله وقتی لیست من به ستاد می رسد غوغایی می شود غیر قابل توصیف همه به هم می گفتند : حق دارند که می گن این شاعره خله ببین نوشته درب طویله بخاطر این موضوع مسئله آمار در منطقه دچار مشکل می شد اگر برای راهنمایی من گروهی سازماندهی نمی شدند و تشریف نمی آوردند در اولین برخورد البته من بوئی زننده تر از بوئی را که از طویله بر می خاست از عطر و اودکلن خانم ها احساس کردم و در این فکر بودم که چه نامی بر آن نهم که گفتند چرا نوشتی درب طویله،فکر کردم که کلمه ی تازه ای بجای طویله اختراع شده به همین خاطر گفتم چه بنویسم گفتند بنویس : انباری، مغازه و ..... من آنگاه فکر کردم در این صورت با این بوئی که از طویله بیرون می زنه چکار کنم اما وقتی دقیقتر شدم دیدم حضرات چندان به بوی عطر و دهن خود آغشته شده اند که بوئی منهای بوی تن خود را بر نمی تابند که هیچ احساس هم نمی کنند . از آن به بعد درب طویله در لیست های من به درب سوپر مارکت ، عطاری ، کلوپ و درب اشی مشی تغییر نام پیدا کرد کسی هم اعتراض نکرد . جالب اینجاست که هر کدام از حضرات مجموعه اشعار فروغ را همیشه همراه خود داشتند و مفاهیم آنرا صدبار بهتر از دیوانه ای مثل من درک کرده بودند .برای من اما هنوز این موضوع که چطور توانستم به روستایی با چند خانه و تعدادی کوچه های باریک کج و مورب نامهای متعددی همچون کوچه ی شقایق ، کوچه دهقان پیر بنهم تا صدای ستاد نشینان در نیاید جای سوال است. یکی از عوامل دیگر دیوانگی امروز من موضوع ماهیهای کوچکی است که فروغ خواهر بزرگم نوش جان می کرد و من در اوج تفکرات شرم آور غیر انسانی همیشه منتظر این بودم که ببینم این ماهیهای سیاه کوچکی که زنده زنده بلعیده می شوند کی فروغ را به سزای عملش می رسانند حتی برای مطلع شدن از عاقبت ماهیها به توالت هم سرک می کشیدم و هیچ نمی توانستم درک کنم که بعد از مرگ فروغ این ماهیها رویاهای شبانه مرا به کابوس وحشت دچار خواهند کرد . ماهیهایی که آمده اند تا مرا هم بلعیده و با خود ببرند درست همچون فروغ . روزی که بیمار بودم و بستری و با گرد و غبار تنها ماشینی که از خیابان ما عبور می کرد بازی می کردم متوجه این موضوع شدم که باید ریشه ی این گرد و غبارها را پیدا کنم لذا از جدم استمداد طلبیدم چون اون فقط اهمیت موضوع را درک می کرد و شوزب خان طویله را نشانم داد و گفت : اون چیه؟ تزک پدر بزرگ چکارش می کنیم می پزیم و خشکش می کنیم زمستان می ریزیم داخل کرسی تا گرم بمانیم بعد توالت را نشانم داد و گفت اونجا چی هست پخ پدر بزرگ چکارش می کنیم بهار می بریم می ریزیم تو گودالی که اطراف تنه ی موها گنده ایم تا انگورهایمان مزه ی شراب بدهند . خوب پسر این زن برای اونا از تزک و پخ هم کم ارزشتر شد از روزی که از اسب افتاده و معلول شد و به همین خاطر انداختنش بیرون کاری که ما با تزک و پخ نمی تونیم بکنیم . اشراف اینند دیگه پسر ،حالا دیدی که من حق دارم این بی ناموسها را حک حرمت کنم و البته من چیزی از این نمی فهمیدم اصولا˝ ارزشهای پدر بزرگ کمتر درک می شد برای نمونه من بعد از چند قرن از او فهمیده ام که بین دموکراسی و فرهنگ چاپلوسی تفاوت ریشه داری هست و متاسفم برای خودم که در میان مردمی که به درب طویله چاپلوسی می کنند و بهتر می بینند او را درب کافی شاپ بنامند به دنبال اندیشه ای برای خود بودن می گردم ،اندیشه ای برای رهائی ،تکانه ای در جهت دیدن آسمان آبی خدا و دستی را می جویم که نه بعد از مرگ بلکه امروز که زنده ای تکه نانی را برایت قسمت کند یا برایت نان بپزد یا نان باشد . انگیزه نفرت مادر بزرگ هم سابقه ای طولانی داشت و به زمان کشف حجاب بر می گشت . آنروز شوزب چند ماه یکبار هم در خانه پیدایش نمی شد می رفت دنبال مطرب ها و زن فلان کاره ای که همراه ژاندارمها می گشت و به زن ها گیر می داد این نبودن شوزب خان را از چشم مادر بزرگ می دید مادر بزرگ بیچاره هم که چادر را از سرش بر می داشتی و لباس فرنگی بهش می پوشاندی خشکش می زد بهر صورت مادر بزرگ از رفتن به حمام محروم می شد و مثل پخ گند می زد و قدرت نوکر خانواده که این بوی مادر بزرگ را به علت نخوردن گوشت می دانست محله را دور سرش جمع می کرد و معرکه می گرفت و می سرود : این زن بچه هایش دو ماهه گوشت نخوردند پس چرا نمردند موضوع را وقتی می توانید درک کنید که یک روز از سپیده صبح بالای تپه ای مشرف بر یک دهکده بنشینید ،چون از ساعت 6 مرد و زن همه با یک نوع لباس چون مردها هم چیزی به سرشان می بندند . فقط کار میکنن حتی توالت رفتن آنها هم روزی 2بار در ساعات مشخص و معلوم است ،حالا برای اینها کشف حجاب کردن چه معنا و مفهومی دارد فوقش از چادری که گاه گاه عرق صورت را باآن پاک می کنند محروم می شوند این از اون کارهائی است که فقط یک قزاق بی سواد بی اصل و نسب در اثر مواجهه با فرهنگ غرب می تواند از آن به عاریت بگیرد و به جای دریافتن فرهنگ انتقادی و دلایل فلسفی و علمی پیشرفت تکنولوژیک غرب خود را با تعویض لباس مردم مشغول کند و ..... من فلج شده بودم تنها چیزی که از بیمارستان بیاد دارم به روزی بر می گردد که برای استقبال شاهدوختی به خیابان کشید نمان . مردم در پیاده روها روبروی هم ایستاده بوند و خیابان خلوت بود و هیچ ماشینی عبور نمی کرد و همین مردم که به هم و برای هم دست تکان می دادند چون کاشته شده بودند بخاطر شاهدوخت . اما شازده خانم زندگی من که قبل از افتادن از اسب و معلولیت نامزد داداش شاه بود نمی دانم به چه عنوانی اما مهره ای طرد شده و سوخته بود و به همراه هیپی که مثل غار نشینها بود با آن ریش انبوهش در یک غار نزدیک شهر ما زندگی می کردند ظاهرا˝ اشراف زادگانی بودند که در یک لحظه که از گردونه ی عیش و نوش بازمانده لذا واقعیتهایی را لمس کرده و به همین خاطر حالشان از اشرافیت بدون ریشه ی تاریخی داشتن بهم خورده و غارنشین شده بودند تنها فرق هیپی با غارنشینها در لباسش بود من اما مشخصا˝ لباس غار نشینها را دیده ام آنهم در کلاس درس . روزی در زنگ تفریح مدرسه نزدیک رودخانه بودیم آب بسیار شدید می آمد به رمضان گفتیم که اگه بری آنور رود و باز گردی یک دانه کیک برات می گیریم .رمضان لخت مادر زاد شد و زد به آب اما همان لحظه زنگ مدرسه به صدا در آمد و ما لباسهای رمضان را برداشتیم و رفتیم داخل کلاس رمضان از آب بیرون آمده و چون لخت کامل بود یک کیسه سیمان را برداشته و به دونیم کرده و آن دو نیم را توسط شاخه نازک بید دور کمرش پیچیده بود به نحوی که جلوی و عقب رمضان محافظ داشت اما چون بدنش خیس بود مقوای سیمان به تن رمضان چسبیده بود و رمضان که خجالت می کشید صفحات کتاب را پاره می کرد و وصله ی مقوای دور کمرش می نمود . شاه و شهبانو وو لیعد نمی دانید کجا نشسته بودند . همین طور در حالی که اشک از تمسال حضرات می چکید در میان بهت و حیرت مدیر و معاون وارد مدرسه شد و در کلاس سبز شد و گفت : توله سگها کو کیک و کاندا درای من ؟ در میان چشمان از حدقه در آمده ی معلم و دو شاخی که روی سرش روئیده بودند و انفجار خنده بچه ها من تنها کسی بودم که فهمیدم وقتی حکومت و اجتماع به جای پرداختن و تامین غذای روحی و جسمی مردم تمام احتمام خود را در تعویض لباس مردم به کار برد به یکباره انسان تبدیل به هیولایی غار نشین می شود که اگر نوشابه و کیکش را دریافت نکند ممکن است ترا نوش جان کند البته بدون نیازمند شدن به پخت و پز درست شد رمضان کنده بک چشم آبی مو طلایی با صورتی سرختر از لبو . البته چون ژاندارم باشی خیلی مهربان بود قضیه زود خوابید رمضان را داخل یک بشکه گذاشتند و از بالای کوه مقابل شهر سرازیرش کردند به پایین می گفتند تا چرخ نزند حواسش سر جایش نمی آید موضوع بر عکس شد آن تیکه عقلش هم پرید اما تنها چیزی که تو ذهنش مانده بود همان تمسالهای مبارک بودند که هر وقت و هر کجا می دیدشان بدون تردید رویشان شاش می کرد و این به نفع ژاندارم باشی بود چون همیشه روز های چهارشنبه به جای پدر بزرگ رمضان را دستگیر می کرد و می فرستاد مرکز روز جمعه هم پدر و مادرش را با مرغ و بوقلمون و چند جعبه انگور می فرستاد خانه ی ژاندارم باشی بزرگ . ژاندارم مرغی برای خودش اینجا آدمی بود کسی اگه جرات داشت سوار خر یا موتور از جلوی آن رد بشه حتما˝ باید مردم از مرکب پیاده می شدند و تعظیم کنان و دولا دولا از جلوی درب ژاندارم مرغی می گذشتند . دیروز داشتم گذشته را دوبار باز خوانی می کردم که به یکباره مار بسیار بزرگی جلوی پام سبز شد من بارها مار دیده ام حتی راست شده در مقابلم برای حمله و بارها ترسیده ام اما این بارخشکم زد واقعا˝خشکم زد اگر یک سانتی متر پایم را این ور گذاشته بودم برای همیشه خشکم می زد البته از درد این گوش راحت می شدم و از درد تنهایی دل در برابر معشوقه هایی که یاد نگرفته اند تا محبت کنند ...یکبار در جنگل بودم البته من گرگ زیاد دیده ام دسته دسته هم دیده ام آن روز برف زیادی باریده بود و شاخه های درختان مملو برف بودند چند متری من یک گرگ هویدا شد. همزمان باد وزید و همه جا سپید شد هر چه برف روی شاخه ها بود به زمین بارید من و گرگ در وسعت سپیدی بی پایان گم شدیم وقتی کولاک نابهنگام تمام شد من خیس آب بودم و از گرگ خبری نبود حتی رد پایی هم نمانده بود خلاصه در برابر تمام جانداران وحشی و اهلی فقط معشوقه ها هستند که بادیدن وفاداری و انسانیت تو تبدیل به هیولایی بی شاخ و دم می گردند فقط تا می توانی در برابرشان بی تفاوت باش . از روزی که شاه گفته بود تو این مملکت یک حزب است و هر کس نخواست از این کشور بره بیرون پدرم رنگ از رخسارش پریده و حال و روز گاو چلاقی را داشت که هر روز من چلاق سوارش می شدم ، مرکب من هم با بقیه فرق می کرد اما پدر بزرگ نقشه می کشید بره سازمان.... می گفت حزب من آنجاست من هم با وجودیکه فلج بودم و نمی توانستم راه برم شازده خانم را می خواستم پدرم هر روز عکسهای متعدد دختران شهر را برام می آورد شاید از خر شیطان پایین بیام اما کارگر نبود . البته آنروزها نام ونشان پدربزرگ فرق می کرد و همه با افتخار بهش می گفتند :قوجا قبولدا برخلاف من که همین طور نام ونشان می گیرم تا آن جا ی عده ای بسوزد پدر بزرگ برای نام و نشانهایش هزینه می کرد می گفتند خانمی به شهر ما آمده بود و چه خانمی ..... شهردار وارباب و ژاندارم باشی یک دل نه صد دل عاشقش شده هزینه هم کرده بودند اما خانم از ذولفقاریها بود و کاری از پیش نبرده و دست از پای درازتر برگشته بودند . اما پدر بزرگ دست بردار نبود احتمالا˝ قضیه ی فحاشیهای شب چهارشنبه را هم به گوش خانم رسانده بودند که نهایتا˝روزی گفت : شوزب خان را بیاورید ..... در اولین لحظه ی برخورد خانم در حال سوار شدن به اتوموبیل وقتی موهای سفید شوزب خان را دید بهش برخورده و گفت: این که پیره و شوزب خان کلاه را از سر برداشت و به جای دیگری گذاشت و از من نشنیده بگیرید . گفت : این که پیرنیست البته گلاب برویتان بنده از حرکات جدم همواره کم و بیش دچار شرمندگی شده ام البته دوست روان کاوم مهدی عقیده دارد به علت این است که خودم عرضه پدر بزرگ را ندارم و انسان از چیزی که قادر به انجام دادن آن نباشد متنفر می شود خلاصه خانم گفته بود : قوجا قبولدا البته بایک لبخند از آن روز به بعد تمام زنها وقتی قوجا را می دیدند می گفتند قوجا قبولدا و پدر بزرگ که تمام آزادیهای ممکن اجتماعی رابدست آورده بود می گفت : زغنبود . روبروی خانه ما ، یک جوی آب خانه لیلا و شاخه یک درخت بزرگ گردو بود یک تارال آنجا برام ساختند و خانه ی من درست بالای سر رهگذران شد ، فقط موقع شاش کردن کمی دچار مشکل می شدم که در واقع مردم اهمیت نمی دادند و دم جوب سرو رویشان را می شستند و می گفتند از اون حرومزاده قوجا قبولدا همین بار می آد دیگه و لیلا که منو وادار می کرد که روی معشوقه هایش شاش و پخ و... خالی کنم و کسی هم از ترس مادرم جرات نداشت چیزی بگه البته منهای موسی که هم لیلا خاطرش را می خواست و هم من و شب ها اگر صدای نی موسی نمی رسید من از درد این گوش و لیلا از درد دلش خوابمان نمی آمد تا یادم نرفته موضوع حرامزاده را مشخص کنم . بله پدر بزرگ برادری داشت که جد دیگر من است از او فقط یک جمله می نویسم : نامش میرزا بود ، مغازه داشت. هر روز که شوذب وارد مغازه اش می شد میرزا آفتابه را بر می داشت و به بهانه ی توالت می رفت گوشه ای می نشست . یک فرد خیری دلش به حال میرزا سوخته و روزی گفته بود : میرزا می دانی وقتی نیستی برادرت چکار می کنه و میرزا گفته بود : آره می ترسه من باشم و خجالت بکشه همه پولهای مغازه را برداره اینه می آم بیرون تا کارش را بکنه . بهر صورت تا میرزا بود پدر بزرگ از لحاظ مادی کم نمی آورد ولی وقتی میرزا مرد و جوان هم مرد می دانید شوزب خان زنش را گرفت ، نگذاشت چهل برادر هم بگذره تمام دارایی فامیل را صاحب شد و دو روزه آتش زد به دودمان ما ....و هنوز از فقر می سوزم و می نویسم قصه ی دانشگاه و استاد تنها شانس بزرگ زندگی من البته باشد برای بعد اما این روزها بعد از مدتها از ماندن در خانه شرمنده نیستم . این شاعران زنا زاده از طریق شایعه افکنی به گوش همه خصوصا˝ پدرم رسانده بودند که منو پمی سر کار می ذاره و حالا بماند پیر مرد باور کرده بود یا نه بماند کنار اما وقتی من کنار مادر معلولم شب و روز می نشینم و می نویسم و می خوانم و او با درآمد مختصر باز نشستگی امورات ما رو می گذرانه از خودم خجالت می کشیدم اما چاره چیست من که نمی توانم بیل بزنم اما با وجود اینکه از 20 سال پیش تنها فردی هستم که در نشریات روشنفکری آثارم چاپ می شه و اگر هم دانشجویی غریبه که منو از طریق آثارم یا به صورتی تصادفی از طریق دیدارم شناخته باشد و قصد دعوت به یک سمینار را داشته باشند بدون تردید استاد محترمی که فکر می کنم در عمرش یک مقاله هم چاپ نکرده نام مرا حتما˝ خط خواهد زد مردم احمق حسود و فوق العاده بینوای این شهر که فقط لوبیا کاشتن بلد هستند و همدیگر را مچل کردن و شعر شاعری زنا زاده را گوش دادن و روح استاد شهریار را که آثارش را چنین کپی کرده و دزدیده اند آزردن . خلاصه دوست ما آرزو داشت که با آوردن یک دانشگاه بزرگ نه تنها جوانان این شهر گند زده را صاحب شغل کنه که گربه های استاد پناهی هم دیگه بیکار نمی ماندند تا کبوتر های بی گناه را شکار کنند و در آشپز خانه دانشگاه برای خود کار داشتند . آن روزهای دانشگاه من در چند کتابخانه عضو و فقط می خواندم . شب و روز و نشریات و کتابهایی را می خریدم که نمی توانستم در کتابخانه ها گیر بیاورم . آدینه به کتابخانه دانشگاه می آمد به همین خاطر نمی خریدش مگر زمانی که استاد در آن مقاله می نوشت و اتفاقا˝در صفحات آخر ماه نامه چاپ می شد می خریدم و پدرم هم می خواند البته من به خواندن قناعت نمی کردم شعر هم برایشان می فرستادم شاید به دست استاد برسد ، یکبار هم رفتم دفتر ماهنامه با دعوت مسئول صفحات شعر اما با آرزوی دیدار استاد رفتم که ماجرایی شد بسیار خواندنی از حماقت جماعت شاعر ،که ظاهرا˝ هرگز به بلوغ نخواهند رسید با وجود اینکه این سه زن را هرگز نتوانستم از فرط فقر بخرم متاسفانه با وجود اشتیاقم ، وقتی پیام استاد را به پدرم نشان دادم و تنها پیامی بود که در این چند سال کپی کرده و به مردم نشان داده ام منهای پیامی دیگر از استادی دیگر که خودش ما جرایی داشت از دزدی کتاب استاد فقط بخاطر اینکه عده ای از اینجا و آنجا به دفتر ابر چای زنگ زده و از مقاله من راجب مولانا تعریف کرده بودند تا با این کار مقاله مرا تحت شعاع قرار دهند آن هم دوستانم از آن روز که پدرم متن استاد را دیده است انگار از خودش راضی است و ظاهرا˝ عمرش اضافه خواهد شد و خودکشی من هم به تعویق خواهد افتاد چون من همیشه با سیلی صورتم را سرخ نگه داشته ام اما از این مردم پست چیزی نخواسته و نخواهم خواست و جای تشکر و قدردانی از استاد مذکور کسی که تنها مقالات ایشان صفای آدینه ای بود که رنگ آرامش را به اضطراب روزهای ما می آورد حالا جنگ هیچی با دولت بماند برای بعد . با وجود اینکه می خواستم با این پایان خوش باقی مطالب را برای آینده نگه دارم عارف آمد و از عشق گفت و چیزهایی گفت که ترسیدم اگر ننویسم از یاد ببرم می گفت : عشق چندان لذتی دارد که اگر آن را دریابی لذت جنسی و شوق وصال همچون زهر در برابر آن تلخ می شود و لازمه ی چنین در یافتی رسیدن به محتوای عشق است . من چیزی از محتوای عشق در نیافته ام چون در این مسیر طولانی هیچ معشوقه ی همراهی نداشته ام زنان ایرانی هنوز هم در توهم خدا بودن غرق شده اند و آمیزه ای هستند از ناز و غمزه و کرشمه و از بدرد خوردن و همراه بودن و همراه شدن چیزی دریافت نکرده اند بیشتر باری بر دل هستند تا یار دل ، خودشان را حداقل در برابر معشوق فراتر از انسان می پندارند و یک معشوقه مازو خیستی را طالب هستند چون رفتار عاشقانه ای که من دیده ام نوعی سادیسم است . شاید بیشتر از 20 سال کسی ترا دوست داشته باشد و در این مدت هم برات از لحظه های گذران زندگی خود هزینه کرده باشد چون بعید می دانم از پول هزینه ای بکند اما چیزی بزرگتری را از دست داده و آن لحظه هایی است که در توهم عاشقانه ای با تو سپری نموده و این در حالی است که تو در قله های بزرگتری به تپه ای می نگری که زمانی فکر می کردی که او می توانست خانه اول و آخرت باشد اما وقتی درونش قدم گذاشتی فهمیدی که چیزی جز کویر نیست و قدرت زایش ندارد ولی علی رغم نا امیدی کامل من از جنس مخالف هنوز هم معتقد هستم که عشق واقعی فقط در دل زن می روید همچون رابعه ، فروغ فرخزاد و قمر المولوک وزیری که این خواننده آنقدر دل وسیعی داشت و چندان به مردم کمک می کرد لاجرم خودش در فقر جان سپرد ، فروغ منهای زندگی در شعرش به عشق رسید و رابعه که عرفان عاشقانه وامدار اوست و نسترن نابینای 9 ساله ای که سالها پیش من برایش یک جفت کفش خریدم ، نمی پوشید اصرار کردم وقتی پوشیده بود و در صحرا بودیم ، از اول گریه می کرد و حرف هم نمی زد فقط اشکهایش از دیدگان زیبا اما نابینایش جاری بود . سالها گذشت خودش چیزی نگفته است اما مادرش روزی گفت کفش ها برایش تنگ بودند چون هدیه ی شما بود نیاورد عوض کنه از طرفی تواصرار کردی تا پوشیدش به همین خاطر آنروز فقط گریه کرد ، عشق یعنی این اما من اعتراف می کنم که هنوز عشق را نشناخته ام چون همراه نداشته ام یکی می گه : من غرورم را از دست نمی دهم تا عشقم را از دست ندهم در حالی که عشق اول کار غرور را از کار می اندازد ، یک عده هم چسبیدند به پول و دنیایی به هم زده اند و هنوز هم مرا عاشق دلسوخته ی خود می پندارند و لحظه های لذت مشروع از سرمایه ی کلانشان را به توهم رویایی نا ملموس می سپارند ، من نمی دانم پای راه رفتن ندارند یا در اندیشه ی خدا یگانی هنوز مانده و راه را در شان خود نمی دانند اما چون استاد بزرگی پشت شعر من ایستاده است و هنوز هم دقیقا˝ مرا تحت نظر دارد و راه را نشانم می دهد با کنترل نا محسوس که برای من محسوس است .... به همین خاطر از محتوای شعر چیزهایی در یافته ام که می نویسم . بعد از سالها که مشقهایم را استاد خط زد چیزی می دانم که بعید می دانم سایر شاعران دانسته باشند چون یا شانس نیاوردند تا استادی همچون استاد من بیابند یا در برابر دیدگان استاد محو نشدند تا جان کلمه را بیابند و از این طریق به جمله جان بدهند خلاصه اینکه غالب شاعران خطر نمی کنند و همچنان غزل و مثنوی می سرایند و سوار شدن بر مرکب نظم و موسیقی را بر پیاده رفتن در وادی شعر مثنور ترجیح می دهند با این تعریف می توان در یافت که شعر پیشرفت کرده و شعر موزون به موسیقی آراسته شده زبانی امروزی و مدرن پیدا کرده اما شاعر چطور ؟ آیا شاعران هنوز و پیشتازان فتح سرزمینهای مه آلوده ی کشف نشده هستند !؟من که فکر می کنم شاعران در سرزمین هایی که قبلا˝ کشف شده اند به درختانی که سابقا˝ کاشته شده اند میوه ی تازه و البته بعضا˝ بهتری پیوند می زنند . افرادی که پیشتاز شده اند هم البته چون درک دقیقی از حافظ ، مولانا و پیشینه ی شعری خود ندارند چون استاد قابلی بالای سر خود نداشته اند در مه بدور خود می پیچند ، البته برای من قضاوت کردن در مورد شعر که سالهاست نخوانده ام چندان عاقلانه نیست . اما سنت ادبی به من یاد داده که در برابر یک صحنه ی خشونت بار و کشتار یک نفر یا عده ای فقط این شعر را بنویسم : کوچه سرشار از شادی گربه هاست/ که لاشه ی شب پره ای را چنگ می زنند / این پایان زندگی است ... ودر مورد شهادت چه چیزی بیشتر از این می توان نو شت : آه سیاووشان/ علامت استفهام/ نقطه/ سرخط/ اکنون حروف کاغذی همچون اقیانوس می تپند / عزیزکانم یک نقطه ردی باقی نیست / به پرواز در آیید ، نه شعارهایی که امروزه به عنوان شعر می شنویم شعر محتوا گرا بدون استفاده کردن از موسیقی و در واقع بدون منت از موسیقی فقط با آرایش کلمات و عمق دادن به آنها با ایجاد تصویر لحظه ای ترا به درون کلمه فرا می خواند تا شاید کمی به درونت توجه کنی و این کار ساده و اندکی نیست مشکل عشق اما ناشی از فاصله گرفتن زنها از آن زن آرمانگرای فروغ است . فروغ در مواجهه با پارادوکس معشوقه سنتی و زندگی سنتی با معشوقه و زندگی مدرن دست به انتخاب ویژه ای زد که کمتر زنی قادر به چنین انتخابی است ، خانم ها غالبا˝ویژگی معشوقه سنتی یعنی موجود برتر و خدا یگونه را با زندگی مدرن بر می گزینند . موجودی که در جایگاه معشوقه عرفانی ادبیات فارسی نشسته و از مزایای مدرنیته و تفکرات فمینیتی در مورد زنان برخوردار است ، اما همین زن اصلی ترین نیاز جسمی روحی خود را فدای تصویر و تصوری می نماید که در وجودش متورم شده است عاشق می شود و حتی در عشق به افسردگی دچار می گردد و هزینه های متعددی در زندگی اجتماعی می پردازد اما چندان غرورش متورم است که به جای همدرد شدن و همراه بودن نوعی ویژگی سادیسمی آزار و اذیت معشوق را بر می گزیند به نحوی که تجربه به ما آموخته است که اگر در شرکتی سرایدار آن دوست تو باشد بسیار بهتر از آن است که معشوقه تو صاحب آن شرکت باشد در حالی که فروغ به معشوقه به عنوان یک انسان معمولی می نگریست و آن صفات برتر ادبیات فارسی را رها کرده بود و پارادوکس سادیسمی مازوخیمی را بر نمی تابید ولی در زندگی به جای ستایش زندگی مدرن و آرمانی زنها او به سنت ها دل بسته بود زن آرمان گرای فروغ ساعت ها روبروی آینه برای آرایش خود وقت صرف نمی کرد او با حباب های کف صابون و جاروی اطاق و بوی عجیب و ترد پختن نان زنده بود و چنین زنی در حال نابودی است . سال پیش چنین زنی را در روستا دیدم نان می پخت و دود تنور به نحوی بر اطاق سایه افکنده بود که سرش مشخص نبود من مجبور شدم که بر زمین دراز بکشم ، تمام حواس پیر زن به این بود که من از ماست و کره و پنیر و روغنی که برایم به سفارش او می آوردند کمال استفاده را ببرم و نان ها را یکی پس از دیگری جلوی دست من می انداخت او از خوردن من لذت می برد همانگونه که سالها پیش من عادت کرده بودم هر روز 20 ، 30 کیلومتر پیاده بروم نزدیک یک چنار بنشینم آنوقت پیر زنی برایم ایران یا دوغ بیاورد و خودن آن دوغ چندان لذتی داشت که وصف کردنی نیست روزی هم که نمی رفتی و غیبت داشتی فردایش پیر زن با ایرانش می آمد و شکفه می کرد که دیروز کجا بودی چشم براه ماندم . روزی رفتم ایران آمد اما نه مزه ای داشت و چیزی بود که بخاطرش 2 قدم هم راه نمی توان رفت تا چه رسد 30 کیلومتر وقتی پرسیدم این چیست گفتند پیر زن سکته کرده و این مال عروسش است فروغ به زنانی که بدون توقع عشق می بخشیدند عاشق شده بود . اگر بنویسم انسان مدرن بدوی تر از انسان اولیه است ، حرف گزافی نگفته ام ، انسانها زمانی بت می پرستیدند و همدیگر را در پای بت ها قربانی می کردند. برده داری کار عمده آنها بود بعضا˝ حتی اربابان خود را به جای خدا به وضوح می پرستیدند به ظهور ادیان در هند یا چین و با ااصلاحاتی که زرتشت بروداهای هندی وارد نمود و با تکامل تدریجی ادیان ابراهیمی به تدریج بشر کم کم وارد مدنیت شد و نهایتا˝ حتی برده داری مطرود گردید اما بت ها وقتی شکستند آیا بشر بت پرستی را رها کرد اتفاقا˝ برعکس ، امروزه انسانها برده ی بت های بزرگتر و ناملموس تری هستند که در یک کلام عبارت است از بت های ذهنی ، کارکرد این بت های ذهنی نا مملوس و در عین حال وحشتناک تر از بت های سنگی یا انسانی است و البته بزرگترین بت دنیا ی امروز عبارت است از عادت هر عملی که از روی عادت انجام می گیرد انسان را به صورت برده ی خود در می آورد ، بله عادت بزرگترین بت دنیای مدرن است حتی عادت کردن انسان می کارد و آن غرور است اما چیزی را که به عادت در انجام این امر کمک می کند وآنچه باعث الینه شدن فرزند آدم در برابر عادت می شود مالکیت است . زمین من ، حقوق من ، زن من ، فرزند من ، مال من انسانی که مارسل از آن به عنوان انسان وظیفه ای یاد می کند . انسان برده عادتهایش شده است و این عادت ها و بت های جدید ذهنی در هنر، اخلاق عبادات و پرستشهای ذهنی افراد نمایان است . اصولا˝ نمی توان تردید کرد که در هنر های دنیای امروز لشکر تاریکی مدام از تابیدن نور بر صفحه ی زندگی مردم با هیاهو و سرعت کنترل نشدنی خود ممانعت می کند بله سلاح هنر مدرن برای به شکست کشاندن روشنایی و به حاکمیت رساندن لشکر تاریکی سرعت است . رقص تند ، موسیقی تند ، شعر تند و چیزهایی از این گونه که هیجان تند که برادر خشم است را بر انگیزد تا آرامش را از انسان بگیرد تا به این اندیشه نکند که چیستم و به کجا خواهم رفت پس صفحه ی هنر دنیای مدرن زود به زود باید تغییر کند چون این صفحات چیزی ندارند فقط سریع می آیند و سریع می روند تا مردم را در خواب کنند و این فرهنگ شده است اما برای خلاق شدن و به زندگی رسیدن باید سایه عادت را کنار زد و چو تملک سلاح بزرگ عادت است پس باید بخشید ، از مال و سرمایه و غرور و هر چه که پایبندت کرده است در این گیر و دار حتی جستجوی حقیقت هم بی فایده است چرا که جستجوی چه معنایی دارد وقتی که حقیقت همواره با توست درون توست ، فقط باید پرده عادت را کنار بزنی و از این دوگانگی رها شوی . من به عزیزترینم غالبا˝ بخشیدن را سفارش می کنم و او به من خندیدن را ، در حالی که وقتی از او می خواهم ببخشد به این فکر می کنم که با بخشیدن پرده هایی را که مانع پروازش شده اند می درد انسان همیشه با تملک کوچک و با بخشیدن بزرگ شده است برای من جز این اشعار و مقالات چیز دیگری برای بخشیدن باقی نمانده است و آنها را هم می بخشم . می توانم ترانه بنویسم و با تکرار یک سری حرف های بی مفهوم ولی در عین حال هیجان انگیز و نشاط آور مزخرف حتی کارمند هم داشته باشم ، اما آرزویم این نیست آرزو دارم که بدور از لشکر تاریکی حتی اگر شده نوشته هایم مثل شمع جای کوچکی را مثل دل نسترن روشن کنند . کارکرد عادت در زندگی انسان معاصر با توجه به مد و کلاس اجتماعی پرستیژ معنا می گیرد همسران یاد می گیرند که تمام فرآورده های تازه تمدن مدرن را کسب نمایند این تنوع گرایی حتی در ظاهر بسیار جوان نمای زنان و مردانی که بیش از 60 ، 70 سال است که متولد شده اند نمایان است و. از زندگی معاصر زال سپید موی حذف شده و به جای آن مردمانی دوگانه نفس می کشند افرادی که با مرگ فاصله ای ندارند ولی در عین حال بسیار ظاهر جوان البته غیر جذابی دارند منتها چیزی که در این روند و روال برای همسران غیر پیش بینی است این واقعیت است که انسانی که یاد گرفته همه چیز در زندگیش تازه باشد و روند زندگی او بر مبنای شکل گیری این نیاز سازماندهی شده است نمی تواند گهنه گی را تاب بیاورد و با تمام تلاش همسران حقیقت این است که گهنگی از بین رفتنی نیست چون می تواند ریشه ی دانایی باشد و دانایی ستودنی است اما چون اینگونه زندگی در مسیر تغییر مداوم شکل گرفته است پس همسران به همسر تازه نیازمند می شوند و سر و کله ی هوو پیدا می شود من امروز زنان جوانی را می شناسم که همسر وفادار خود را وادار کرده اند تا خانه ی بزرگتر و بهتر ، ماشین مدرن تر و شیک تر آنهم به هر صورت ممکن تهیه نمایند غافل از اینکه در روند این زندگی خودشان چند سال دیگر از مد خواهند افتاد و همسری که عادت کرده با مد روز زندگی کند در برابر تنها چیزی که مد نیست بنا به عادت به زنی جوان تر و مدرن تر علاقه مند خواهد شد در حالی که اگر کار کرد مد در زندگی این زوج از هم اکنون کنترل شود بدون تردید در میانه راه زندگی از مصاحبت با همسری که جوانه های عقل بر ساقه از شکل و شمایل افتاده ی جوانی ریشه می زند لذت خواهند برد اما زندگی امروز در مسیری خلاف این حقیقت در حرکت است و سلاح عمده ی این حقیقت کاذب هنر است اما در برابر این فریب ، هنری هم هست که ریشه در سنتها دارد ولی از تکرار و تقلیل گریزان است و تلاش دارد با بهره گیری از سنت های کلاسیک و آمیخته کردن آن با دنیای مدرن روند تازه ای از شکل گیری روح انسانی را به نمایش بگذارد هر چند که نوع سرسام آور و تند هنر کاذب از رسیدن صدای آن ممانعت می کند و از طرفی تقلید آثار گذشتگان که بنا به عادت مردم به شنیدن و خواندن آنها عادت کرده اند نیز مانعی در شکل گیری این روال و روند در کار هنرمندان است . اما از بین بردن عادات کار ممکنی نیست و زندگی فرایند گذرانی است از عادات ساده و پیچیده که رفتار نامیده می شوند . کارکرد عادت را اما می توان سقالی نمود و آن ریشه یابی عادات رفتاری در گذشته خود است کارکرد آن همچون کارکرد نفت در اقتصاد ایران است برای رهایی از اقتصاد تک محصولی نفت باید از خود نفت کمک گرفت و با محصولات نفتی و صدور آن محصولات کمر اقتصاد نفتی را شکست ، برای رهایی اولین قدم آن است که دیگران را از زندگی خود حذف کرد به این مفهوم که دید مقایسه ای را از بین برد .ما عادت کرده ایم که بزرگی و کوچکی خود را نسبت به دیگران بسنجیم . وقتی عادت کردیم که خود را با دیگران مقایسه نکنیم آنوقت کم کم خودی در ما رشد می کند که قابل ستایش است و قدم دیگر این است که پرده هایی که دیگران و آرمانهای آنها روی قلب ما کشیده اند را کنار بزنیم وقتی به ته دل خود رسیدیم آرزو و آرمانی می ماند که باید برده ی آن شویم و کمر به خدمت به آن ببندیم هر چند عارف می گوید برای رهایی از عادات باید از ذهنیت رها شد و این دست یافتنی نیست ، آیا نمی شود دیوانه بود .
کلمات کلیدی:
|
|
| علی قامت بلند عاشقی |
| ساعت ٩:۱٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ |
|
برای مصطفی مرسلی بهزاد قاسمی علی قامت بلند عاشقی عبدود نامدارترین قهرمان رشک برانگیز عرب در هنگامه ای به نبرد تن به تن با علی درآمد که امیر گل تازه رسته ای بیش نبود اما آنچه در غزوه ی خندق از آرمان گراترین انسان دوران ها و مدنیت انسان بر روی کره ی خاکی مشعشع شد تنها تسلی خواهر قهرمان عرب بود چنانکه می سرود: اگر جز بدست این پهلوان نوجوان کُشته شده بودی تا آخر عمر بر مرگ تو می گریستم علی گل رُسته در دامان پیامبر از عنفوان نوجوانی آغشته ی بوی ایمانی شده بود که بنا به نوشته ی مورخان با توجه به جنگ آوری، پهلوانی و رشادت اسطوره ای از حقیرترین و کم ارزشترین خوراک ممکن بهره مند بود. تنپوش در زمستان پارچه ای مندرس و تابستانی بود و تابستانهای کویر عربستان را با لباسی زبر و خشن به سر می کرد. روزی به یکی از سرداران متمکن خود که بیمار بود فرمود چه خوب می شد که در این خانه ی مجلل فقیران و نیازمندان را به مهمانی فرا می خواندی که خداوند در سرای دیگرت همین گونه خانه دهد و در مقابل کسی که شنید درویشی و زهد را به جائی رسانده که گمان می رود بر زن و فرزندان خود ظلم روا کند و اینگونه زندگی زاهدانه را از علی آموخته است گفت: تو باید از نعمت های زندگی بهره مند شوی اما من چگونه به این امر قناعت کنم که امیرالمؤمنینم بخوانند ولی در شداید و مشکلات زندگی همراه مردم نباشم و به همین خاطر خوراک و پوشاک خود را تا آن حد تنزل داده بود که فقیرترین مردم قلمرو حکومتش شداید زندگی را به این خاطر تحمل کنند که امیر هم همچون ما زندگی می کند و مقتضای فرمانداری و زمامداری در حکومت علی این است که امیر مظلوم ترین و فقیرترین انسان در قلمرو حکومت خود باشد. علی همچنان که سهمناکترین شمشیر ممکن در برابر مخالفان پیامبر بود، بستر مرگ را به جان خرید و به خاطر اعراب جاهل بی شماری که با شمشیر امیر از قبایل متجدد بدوی عرب به خون آغشته و بر خاک افتاده بودند و به بهانه ی جوانی از جانشینی پیامبر کنار گذاشته شد در عین حال تمکین را بر مخالفت با حکم شورا بخاطر مصلحت مسلمانان ترجیح داد امّا هنگامه ی زمامداری هم وقتی با سپاهی عظیم راهی صفین بود و ساکنان شهر کوچکی از قلمرو سابق پادشاهان ساسانی بنا به رسم شاهان ایرانی همه به خاک افتاده بودند و زمین را می بوسیدند امیر از اسب پیاده شد و فرمود: چه معصیت بی لذتی مرتکب می شوید و با سجده بر بنده ی خدا به خدا شرک می ورزید من هم همچون شما اسیر دست مرگ و بیماری خواهم شد با این کار گوهر انسانی خود را نابود و فرمانداران خود را مغرور می کنید، تنها فرق من با شما در این است که بار مسئولیتی بزرگتر را بر دوش دارم میراث امیر بعد از شهادت از چند درهم بیشتر نبود که بازمانده ی طلحه و زبیر و معاویه خارج از حد تصور بود. پارادوکسهائی که شخصیت علی بدانها آراسته شده است چندان غیر ممکن و باورنکردنی است که حتی افسانه سرایان بزرگ تاریخ هم شهامت نکرده اند تا قهرمانان خود را هم زمان بدان صفات آراسته کنند. بنا به شهادت تاریخ بهره مندی امیر از خوراک روزانه در نازلترین حد ممکن بود در عین حال علی چندان بازوان نیرومندی داشت که در غزوه ی خیبر درب کوب کوه پیکر قلعه ی جنگی دشمنان اسلام را از جای کند. در یکی از روزهای صفین پانصد کس را به دست و شمشیر خود بر خون و خاک نشاند در همان روز چندین شمشیر عوض کرد اما بر خلاف قهرمانان نام آور تاریخ علی در عین رشادت اسطوره ای سرشار است از: انصاف، مروّت، فتوت، پاکدلی، عفو و اغماض نسبت به دشمنان خطرناک بی ایمان، بی وجدان، فرصت طلب. حضورت با همه جنگاوری و روان شناسی عمیق از شخصیت دشمنان و آینده نگری آرمانگرا هیچگاه بر دشمن پیش دستی نکرد. بعد از واقعه ی حکمیت می دانست خوارج تدارک جنگ را با او می بینند با وجود اینکه سردارانش پیشنهاد کردند که قبل از حمله ی خوارج پیش دستی کنند امیر فرمود: با وجود اینکه اطمینان دارم به زودی دست به شمشیر خواهند برد اما تا زمانیکه آنها جنگ را آغاز نکرده اند شمشیر از نیام برنخواهم کشید روزی مردم را موعظه می کرد چندان گیرا سخن می گفت که یکی از خوارج نهروان که در عین بغض و کراهت دچار حیرت شده بود فریاد برآورد: خدایش بکُشد این کافر چه دانشمند است. این جسارت به یاران امیر گران آمد می خواستند او را بکشند که حضرت فرمود: به من ناسزا گفت یا باید نسبت به او فحاشی کرد یا بخشود در جنگ صفین از سپاه معاویه مردی برآمد که چندین نفر از یاران امیر را کُشت و چون در سپاه علی ولوله افتاد حضرت خود به میدان رفت در دمی او را به زمین افکند و چند و چندین نفر بعد از او را و آنگاه فریاد برآورد: اگر شما پیشدستی به قتال نمی کردید ما به روی شما شمشیر نمی کشیدیم بعد به مرکز فرماندهی خود برگشت هرگز آنهاییکه از میدان نبرد می گریختند را به قتل نرسانید، به زخمیان و اسیران نمی گذاشت که آزاری برسانند و عمده ترین عامل روگرداندن اعراب از امیر این بود که نمی گذاشت بجز سلاح چیز دیگری از دشمن به غنیمت بگیرند چنانکه اعراب می گفتند: چگونه خونشان بر ما حلال است و اموالشان حرام، در میدان جنگ جمل بر کشتگان دشمن همچون مقتولین سپاه خود نماز گذاشت و چندین دشمن بزرگ خود را که اسیر شده بودند آزاد کرد تا به سپاه دشمن بازگردند عمروعاص بزرگترین و مکارترین دشمن خود را زمانیکه گردن زیر سایه ی شمشیر امیر قرار گرفته و او با شناخت از بلندای قامت علی بودن کشف عورت کرده بود و مولا صورت خود را برگردانده و از کُشتن این روباه زبون و حیله ساز چشم پوشید. در جنگ صفین یاران معاویه آب را بر علی و یارانش بستند. امیر پیامبری فرستاد جهت رفع تشنگی یاران و بی نتیجه افتاد کوفیان حمله کردند و آبشخور را از دست شامیان گرفتند و قصد مقابله به مثل داشتند که امیر روا ندانستند و با مروّت کم مانند گذاشتند تا دشمن هم از آب نهر سیراب شود، امیر بدون محافظ و بی سلاح به ملاقات طلحه و زبیر که تا دندان مسلح بودند شتافتند تا آنان را از جنگ و خونریزی بازدارند کمااینکه بر مرگ آنان گریست و عایشه را که جنگ جمل را براه انداخته بود بسیار گرامی داشت. حتی کنیز عایشه را که هنگام ملاقات حضرت با عایشه چند بار بسیار ناروا با علی سخن گفته و به حضرت تادی کرده بود چنانکه یاران امیر را برآشفته و قصد انتقام داشتند فرمود: چگونه می خواهید به صورت زن مسلمانی دست دراز کنید در حالی که پیامبر به ما دستور دادند تا متعرض زنان کافر هم نشویم با آنکه خوارج نهروان او را کافر می نامیدند و عملاً آزادانه در کوفه علیه علی با سهمی که از بیت المال می گرفتند فعالیت می کردند تا دست به شمشیر نبردند از تسامح و تساهل علی بهره مند بودند. از روزی که پیامبر گفته بود بدست شقی ترین مردان عالم کشته خواهی شد و حضرت بارها چنین مردی را آرزو کرده و می گفت: پس کجاست این مرد شقی اما بعد از غلبه بر خوارج آنها را آزاد گذاشت تا با سهم خود از بیت المال در کوفه زندگی کنند و به یاران خود پند می داد تا شری آغاز نکرده اند در حکومت او آزادند که آزادانه زندگی کنند بعد از پیامبر که حکومت رنگ قومی و قبیله ای گرفته بود و بر برتری عرب بر عجم و موالی سخن می رفت در برابر عمل فرزند عمر در قتل اسرای ایرانی امیر فرمان به قصاص او داد اگر چه عثمان این حکم را اجرا نکرد. او در جنگ صفین کُشته شد. شب 19 رمضان در کوفه وقتی به صبح می نشست که خوارج نهروان آزادانه در جست و خیز بودند و یاران مولا از وحشت و تردید به خود می لرزیدند و امام بی محافظ و بدون ملاحظه ی عمق وحشت اندک یاران باقی مانده به مسجد روانه شدند و بعد از ضربت هم او بودند که به فکر شقی ترین مرد عرب بودند و می فرمودند از همان شیری بنوشد که من می نوشم اما در عین اغماض نسبت به قاتل سنگدل خود حق و حقوق بازماندگان و فرزندان خود را در آزاد کردن یا قصاص قاتل از یاد نبردند اما یتیمان کوفه وقتی صدای پای غریبه ای را که نان شبهایشان را می آورد نشنیدند علی را شناختند و مردمی را که با حیرت می پرسیدند علی هم مگر نماز می خواند اما حضورت نه با ضربت شقی ترین مرد عرب که ضربات بزرگتری خورده بود که اگر نه علی بود بارها جان سپرده بود، ضرباتی که امیر با چاه نجوایشان می کرد چه حدیثی است نجوای شبانه ی علی با چاه، چشمها همه نابینایند و گوشها ناشنوا و علی با چاه سخن می گوید همیشه تبعید روحی سخت تر از تبعید جسمی است وقتی جهل همه گیر شد عالمان یا باید مثل بهلول به دیوانگی تظاهر کنند یا همچون ناصرخسرو در دل کوه پنهان شوند وقتی سپاه معاویه قرآنها را بر نیزه بردند و برخلاف رای امیر مردم فریب این ظاهرپرستی را خوردند جهل چهره ی کریه خود را آشکار کرد اما واقعیت وحشتناک تر از این است روزی یکی از اهالی کوفه به شام می رود و یکی از اهالی دمشق شتر او را مدعی می شود نهایتاً معاویه شتر را به شامی می سپارد و در مقابل اعتراض مرد کوفی که می گفت تمام شاهدان گفتند که شتر این مرد ماده بود و در حالی که شتر من نر است گفت: به علی بگو با صدهزار مرد جنگی که شتر نر و ماده را از هم نمی شناسند به جنگت خواهم شتافت. حضرت بارها گفته بود اگر دینم اجازه می داد بسیار حیله گرتر از معاویه و عمروعاص بودم اما سیاست علی دیانت او بود و دیانت علی عدالت او بود و همانگونه که در اولین لحظات بیعت حضرت پیش بینی کرده بود مردم دسته دسته از شمشیر عدل او می گریختند. از برادر نابینایش که به معاویه می گفت تو برای این دنیای منی و علی برای آن دنیا، تا تازه بدوران رسیدگان عرب که با دینارهای امپراتوریهای فتح شده عدالت علی را تاب نمی آوردند و به دنیای به زر و زور آراسته شده ی معاویه ای می گریختند و علی به فرماندار مدینه می نوشت: نگران نباش و هر کس که نخواست در قلمرو حکومت عدل پرور من زندگی کند از رفتن به شام و پیوستن به معاویه ممانعت نکن هموست که به مالک می نویسد: رعایای تو یا مسلمانند که هم دین تو هستند یا انسانند که در گوهر انسانیت با تو برابرند تساهل و تسامح علی چندان گسترده بود که دشمنان هر توطئه و تحریکی را که انجام می دادند حتی حقوقشان از بیت المال قطع نمی شد و تا دست به شمشیر نمی بردند آزاد بودند و آمیزش دین و دموکراسی هدیه علی به بشری است که در طول مدت تاریخ تشنه مانده است. علی هیچگاه از پشت بر کسی ضربت وارد نکرد اما زره او نوعی طراحی شده بود که همه می توانستند از پشت بر او ضربت وارد کنند چون زره او از پشت محافظ نداشت روزی در زمان حکومتش از یک نصرانی به دادگاه شکایت می برد که زره علی را دزدیده بود و به علت عدم وجود شاهد دادگاه نصرانی را بر حق اعلام می کند و علی محکوم می شود اما نصرانی به پای امیر می افتد و اعتراف می کند که در جنگ صفین آن زره را از بالای اسب امیر دزدیده است آری عدالت علی دوست و دشمن نمی شناسد عرب و عجم را بر آن راهی نیست. مسلمان و غیرمسلمان بودن شخص تغییری بر آن بوجود نمی آورد عدالت علی قبل از همه علی را به زنجیر می کشد اما با همین عدالت بی مانند خانه ی دشمن حیله گر هم ویران می شود معاویه با همه ی تزویر و ریا و نفاق شخصیتی و با سیاست هویج و چماق چندان در برابر بلندای قامت این سرو آراسته به آفاق آرزوهای نایاب بشری احساس حقارت و کینه و نفرت می کند که مردم را وامی دارد تا علی را نفرین کنند و با این طریق موجبات نفرت مردم را از حکومتش بوجود می آورد که روزی بعد از نماز زنش گفته بود: چه خوب نمازی بود اگر حجر و یارانش را نکشته بودی! و این حجر کسی بود که به محبت علی مباهات می کرد و معاویه دستور داد او و یارانش را زنده به گور کنند و این همان ماجرائی بود که هنگام مرگ معاویه عذاب دوزخ را بر دیدگانش مجسم می ساخت و می گفت: وای بر من از آنچه به حجر و یارانش کردم. با این سخن امیر که آزاد به دنیا آمده اید بنده کسی جز خداوند نیستید و در تمام حقوق و وظایف با دیگران برابرید چه وجدانهائی که برای پاسداشت حق انسان بودن به خروش در نیامده اند و هموست که می گوید هر ملتی شایسته ی همان حکومتی را دارد که بر آن جماعت حکمرانی می کند و معتقد است که هر انسانی باید آزاد و آزاده باشد یعنی در مقام فکر و اراده و عمل آزادی و استقلال و اختیار داشته باشد و به فرزندش می فرماید: که در دین اگر در سنت نیاکان خود موردی را نپسندیدی، خود درباره ی آن تفکر و تحقیق کن ولی از خداوند بخواه ترا در این جستجو هدایت کند و در ورطه ی شبهات سقوط نکنی، علی که در زمان حکومتش با علمش با عدلش با دینش با جوانمردی بی نظیرش منهای چند یار اندک همدل تنها مانده بود نقطه ای شد بر خط و پروسه ی بی پایان حکومتهای جابر تا همیشه این نقطه ی روشن و بی بدیل راهنمای جویندگان معنویت و حقیقت باشد تصور دستان پینه بسته ی حاکمی که نصف جهان از آن حکومت اوست و او با کار کردن و دریافت مزد کار روزانه نان شب یتیمان کوفه را مخفیانه به در خانه آنها می برد، تصور فیلسوفی که در عین شنا کردن در عمیق ترین اقیانوسهای اندیشه ی بشری زمین بایر را به آب می رساند تصور عارفی که در خدمت خلق بودن را چندان به عشق حضرت حق آمیخته است که در رکوع هم بخشیدن را فراموش نمی کند و چندان غرقه ی عشق خداست که تف پهلوان بر زمین افکنده شده او را از کشتن دشمن باز می دارد مبادا از خشم و برای خود خنجر بر سینه ی خصم زده باشد. ما شیر حق را از صفحات تاریخ می جوئیم در حالی که علی تنها حقیقت والا و در عین حال زنده ی عالم هستی است، هر دستی که دست نیازمندی را می گیرد هر انسانی که انسان شدن را در اندیشه دارد و هر حاکمی که مست قدرت نمی شود نامی از علی بهمراه دارد یادی از علی در دل نهفته دارد و چه سخت است از علی نوشتن در شهر مردمان جاهلی که بخاطر یک رای به کسی که هر روز 10، 15 نفر نیازمند از کمک او بهره مند می شوند ترا وطن فروش بنامند، شیشه بشکنند، شب نامه پخش کنند و در برابر کسی که خودشان برادرشان، فرزندشان بارها از کمک این روحانی آزاده بهره مند شده اند ابوموسی اشعری تازه ای علم کنند، چه سخت است مولا چه سخت، مردمی که بنز و پژو و ماکسیما سوار بشوند، با موبایل و اینترنت سرو کار داشته باشند، خود را آریائی بپندارند و متأسفانه فروهی زرتشت را به سینه بزنند اما افکارشان از قبایل جاهلی عرب هم ناپخته تر و خامتر باشد و چه جاهل قومی که آنقدر جهلشان ترکیبی و مرکب باشد که شاعرشان آنها را گوسفند و بز خطاب کند و آنها برای شعرش هورا بکشند و هیاهو کنند و ترانه بسازند این جهل از نوع جهل شبان موسی نیست که او شبان بود و لازمه ی زندگی شبانی چنین توصیفاتی است اینها دکتر و مهندس و همه از ما بهترانند! صفاتی که امیر با جهد و جهاد در خود مهیا کرده بود و صورت و سیرت خود را بدان آراسته بود در اساطیر شرق و غرب هم دیده نمی شود این پارادوکس همزمان باورکردنی نیست و عجب نیست که عده ای در کشورهای متعدد با دیدن همین شهامت و رشادت و در عین حال رعوفت و فتوت و صبر از جاده ی دین علی منحرف شدند و به نام علی به خدای علی شرک ورزیدند. امیر در طول زندگی 2 بار زبان به نفرین گشودند و یک نسبت به پسر نابغه بود و در شهر ما پسران نابغه شعر می نویسند و نمونه می شوند همزمان جوانان را تحریک می کنند تا شیشه منزل کسانی را که آنها را نمونه کرده اند بشکنند. چه جهلی با این قوم همراه شده است خدایا! و این چه جهلی است خدایا همان پسر نابغه ای که وقتی گردنش زیر شمشیر امیر بود کشف عورت کرده و امیر شخصیت والای یک جوانمرد بی مانند را به نمایش گذاشته بود که دشمن مکار و حیله گر را هم باشد بخاطر رعایت اصول والای علی بودن رها کرد که چون دین و ایمان و سیاست علی جز با یکرنگی سازگار نبود پس حیله و نیرنگ دستان پرقدرت علی را بند می آورد چرا که این دستان به حیله و نیرنگ آلوده ی نمی شدند و کاربرد سیاستهای رزیلانه ی عوام فریبانه ی چند رنگ را در آن راه نبود. علی چندان یکرنگ بود که خورشید و ماه و خدا نام گرفت، علی چندان بی رنگ بود که عاشقی بنام مقدسش رنگ گرفت وقتی قصه ها و قصه هائی دل را می آزارند که جز با چاه نمی توان گفت نام علی زیور دل می شود و یا علی از سینه برمی خیزد که روح قرآن، نام ایمان، شاه مردان علی است این روزها شنیدن این سؤال که به چه قیمتی فروختی در این شهر برای من که غالب گروههای اجتماعی حداقل می دانند که می توانند از عواقب گفته ی خود ترسی نداشته باشند بسیار عادی است و این جهل عمیق این قوم را می رساند، البته دموکراسی نخبه گراست اما نخبه ی این شهر جاهل نشین لباس اصلاحات را عاریتی دانست و مشاور ارشدش شده لمپنها شدند. رسالت پیامبر که بر توحیدی مبتنی است که تکامل میراث ادیان قبل از خود بود و در آن بین بزرگان قبایل عرب و سلمان فارسی یا بلال حبشی فرقی نداشت و انسانها را در حضور حضرت حق برابر می پنداشت و با قوانین جاهلی عرب بیگانگی بنیادینی داشت اما نژادپرستی قوم پرستی ریشه های عمیق و ناگسستنی در فرهنگ قبایل بدوی دارد و کماکان هم در جوامع متمدن دیده می شود وقتی هر شب در بغداد 90 نفر کشته می شوند عمق فاجعه را می توان دریافت. وقتی جانبازان و خانواده های شهدا و بسیاری از افرادی که بخاطر آسایش اجتماع هزینه داده اند فقط بخاطر یک رای مارک وطن فروش می خورند می توان باور کرد که اعراب جاهل با لباسهای متعدد در جوامع متعدد همواره ظهور پیدا می کنند اضافه بر این که بعد از ظهور مدرنیته انسان معاصر اخلاق را رها کرده و برای رسیدن به اهداف خود هر چیزی را مشروع می داند... بهر صورت شیخین اگر چه ظاهر اسلام را رعایت می کردند و در گسترش اسلام کوشیدند اما تنها فردی که با روح اسلام آشنا بود خانه نشین شده بود و همین موضوع دنیای اسلام را به سوی مسیری هدایت کرد که رنگ برتری قومی و نژادی بر رنگ ایمان برتری داشت اکثریت عرب بدون اطلاع از حقیقت توحید ناب محمدی و خصوصاً خانواده ی ابوسفیان که اجباراً اسلام پذیرفته بودند با توجه به شخصیت عثمان و برغم مخالفت امیر توانستند چرخه ی قدرت را به سمت خواستهای جاهلی خود حرکت دهند و با علم پیراهن عثمان علیه روح زنده ی قران فتنه ها انگیختند. کمااینکه یزید بعد از واقعه ی علاشورا گفت: کاش پدران من که در معرکه ی بدر کشته شدند می بودند و لذّت انتقام را می کشیدند اما با وجود حرکت نابکار تاریخ حقیقت حکومت علی بلندای رویای به حقیقت نشسته ای شد تا همیشه تاریخ تشنگان حقیقت را سیراب کند وقتی که می بیند دختر خلیفه بخاطر قرض گرفتن سه روزه ی یک گردنبند از بیت الماب توبیخ می شود و مسئول بیت المال تنبیه دل انسان رنگ آبی می گیرد که اگر تنهاست علی هم تنها بود در مقام امامت بشریت و به عنوان فرمانده ی سپاه و در مقام امیرالمؤمنین هم تنها بود و چه لذت بخش می شود یا علی گفتن وقتی که می بینی امیر مست قدرت نشد چرا که از عنفوان نوجوانی واله و شیدای روحانیتی بود که حضرت حق بر جان انسانها دمیده است و ساکنان حرم و ستر عفاف ملکوت با این راه نشین دیوانه به پیمانه زده اند. روحانیتی که هویدا شدن و به ظهور رسیدنش تنها با تیمار بیماران و یتیمان به ظهور می رسد چرا که امیر فرموده است: عطسه بز را با حکومت دنیا عوض نمی کنم مگر برای احقاق حق مظلومی همان روحانیتی که غالب گریختگان از عدل علی باقی عمر را به افیون و شراب ابوسفیانی می سپردند چرا که به چشم خود خلع شراب هستی را در خود می دیدند در واقع روحانیت امیر معنا و مفهوم آسمان بود و به قول خواجه ی شیراز حامل و مرکب آن لطیفه ی نهانی بود که روزی در محضر حضرت حق قرعه ی فال به نامش رقم خورده بود و این چیزی نبود جز پاسداشت اصالت روح انسانی که در نظر امیر با فقر و ناداری از پایه و بنیان به نابودی می گراید و آزادگی روح بشری که لطف الهی است بر این موجود نیمه خاکی به صفات رزیله ای تبدیل می شود که مقام انسان باید عاری از چنان صفاتی باشد و علی در پاسداشت این روح اثیری به بلندای پروازی دست یافت که کمتر بشری را بدان راه بوده است و این ممکن نمی شود مگر با دست و تربیت پیامبری که مرکب پیام الهی است و امیر انسان از زمین رسته و به خدا پیوسته ای بود که از همین معبر و شاهراهی که تمام انسانها از میلاد تا مرگ می پیمایند و چون رسیدن به آن مکان اثیری را ممکن می دانست چرا که خود رسیده بود پس بر آن بود تا به جهان بگوید که وقتی از در فقر وارد می شود ایمان از پنجره می گریزد و انسان بدون ایمان فاقد باده ی مستانه ای است که پیوند انسان و ملکوت با آن ممکن می شود و اگر علی نبود آرمانهای بشریت یا در اسطوره ها بود یا در ورای هفت آسمان خدا که علی تاریخ را با حقانیت حق انسان شدن با فریادی رسا برآشفت کمااینکه این فریاد امروز رساتر از هر زمان دیگر در دل و جان آنان که حقیقت معنویت و روحانیت با بسته و شایسته ی زیبنده ی انسان را دریافته اند شعله می افکند لرزه می اندازد و به خروش و سروش روح انسانها معنا می دهد و این در حالی است که جاهلان جهان با تن پوشی از ریا به پیشواز جهل خود با شعر و ترانه می شتابند و جماعتی را به جهالت می کشانند که تشبیه انسانها به بز و گوسفند در هر شهر جاهل نشین تاریک اندیش از معرفت بیگانه ی به افیون آلوده منافق صفت مهمان کش نمونه ای از جهل اعراب بادیه نشین است که نه تنها علی را خانه نشین کرد، که محراب علی را به خون آلوده ساخت منافق شاعرانی که امیر در موردشان گفت: من از آنچه در زبان توست کمترم و از آنچه در دل توست بیشتر... منابع مستقیم و غیر مستقیم: مرد نامتناهی دکتر نصر، زندگانی علی ترجمه پرتو علوی، الرام علی صورت الهداله الامانیه، علی و نبوه دکتر طه حسین، نهج البلاغه ی سید رضی، وعده ی راست ترجمه احمد آرام و ...
کلمات کلیدی:
|
|
| چشم اسفندیار |
| ساعت ٥:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٤ |
|
از: بهزاد قاسمی کنون خورد باید می خوش گوار که می به وی مشک آید از جویبار هوا پر خروش و زمین پر زجوش خنک آنکه دل شاد دارد بنوش درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسفند ی تواند برید مرا نیست فرخ مرآنرا که هست ببخشای بر مردم تنگدست
این سخنان تکان دهنده از زبان فرزانه مردی بیرون می آید که ایران و ایرانی با شعر و سخن او زندگی یافته اند و مانده اند، اگر چه بازی روزگار مارا از حماسه و شاهنامه دور کرده است و بوسیله ی فیلم ها و تهاجم فرهنگی ما را از فرهنگ خودی می خواهند بیگانه کنند، اما از یاد نخواهیم برد که تا همین اواخر نقالان در هر کوی و برزن از رستم و سهراب می گفتند، پس چه خوش است که دوباره سری به جهان حماسه زنیم و با داستان رستم و اسفندیار و خلاصه ی مقدمه ای که استاد شاهرخ مسکوب بر آن نوشته اند دمی بیاساییم. اگر چه دوست تازه قلم بدست گرفته ای اخیراً می گفت این مقالات باید در مجلات تخصصی چاپ شدند و همه فهم نیستند دریغا که این تازه قلم به دست ناآشنا با فرهنگ نمی داند که فرهنگ ملی ما بر همه ایرانیان تعلق دارد و امروز که روزگار صنعتی و درد سرهای آن مردم را چندان مشغول کرده که فرصت خواندن متون ساده را ندارند تا چه رسد به شاهنامه و مثنوی ... حال من و تو وظیفه داریم که از لابه لای کتابهای قطور چکیده هائی از این فرهنگ ملی و عرفانی را رودرروی خواننده قرار دهیم و ابرچای تاکنون در راستای فرهنگ ملی و بومی حرکت کرده و خواهد کرد و دقیقاً به خاطر همین تفاوت محسوس است که عده ای نامش را برنمی تابند. که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی نگه کن سحر گاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتن پهلوی همی نالد از مرگ اسفندیار ندارد بجز ناله زو یادگار چو آواز رستم شب تیره ابر بدرد دل و گوش غران هژیر رستم و اسفندیار را گشتاسب به جان هم می اندازد، اگر چه چهره ی گشتاسب در اوستا نه آن است که فردوسی می گوید، اما در شاهنامه مردی است که پادشاهی را از پدر می خواهد و چون بدست نمی آورد به روم می گریزد، قیصر به پشتیبانی او از لهراسب باج می خواهد. شاه ایران چون می داند آنکه قیصر را گستاخ کرده کسی جز فرزند او نیست و درنگ باعث خواهد شد تا فرزند به همراه رومیان با پدر بجنگد تاج و تخت را برای او می فرستد و البته او در روم به تخت می نشیند. درگیر و دار جنگ با تورانیان گشتاسب بر کوهساری است دور از خطر و چون زریر کشته می شود او با خدعه و نیرنگ و با سوگندخوردن به دین خدا اسفندیار را به جنگ می فرستد با این وعده که بنا به درخواست لهراسب پس از جنگ شهر یاری را به اسفندیار فرزندش بدهد . چو اندر شکست آن شب تیره گون به دشت و بیابان فرو خورد خون یکی نامور با سران سپاه بیامد بدیدار آن رزمگاه گشتاسب دروغ گرزم را باور می کند که گفته بود اسفندیار در آرزوی پادشاهی است، پس او را به جنگ می فرستد همچنین می خواهد فرزند را به بند کشد. با مطرح کردن این دروغ با بزرگان گشتاسب فرزندش اسفندیار را در گنبدان دژ به بند می کشد. در همین زمان بار دیگر ارجاسب به ایران می تازد گشتاسب تاب مقاومت ندارد پس از کار خود پشیمان می شود و دست سوی اسفندیار دراز می کند. که او را بستم بر آن بزمگاه به گفتار بد خواه و او بی گناه همانگاه من زان پشیمان شدم دلم خسته بد سوی درمان شدم البته از آن خبری نشد و اسفندیار در زندان ماند. اما باز اسفندیار از زندان آزاد می شود و گشتاسب وعده می دهد که اینبار تاج و تخت را به فرزند بسپارد و جنگ تمام می شود و ارجاسب می گریزد. اما زمان وفای به عهد گشتاسب با همان روش دیرین امروز و فردا می کند و اسفندیار را برای رهایی دختران اسیر به رویین دژ می فرستد تا بعد از بازگشت پادشاهی را به او بدهد اما اسفندیار بعد از گذشتن از هفت خوان دشوار پیروز مند باز می گردد این بار گشتاسب در دام افتاده است . بهانه کنون چیست من برچیم پس از رنج پویان ز بهر کیم این بار گشتاسب از اختر شناسان می پرسد که مرگ اسفندیار به دست کیست و آنها می گویند رستم کشنده ی اوست . بد اندیشه و گردش روزگار همی بربدی بودش آموزگار اما بهانه چیست: به مردی همی از آسمان بگذرد همی خویشتن کهتری نشمرد به شاهی ز گشتاسب نارد سخن که او تاج نو دارد و ما کهن این البته ناسپاسی بزرگی است در حق رستم که در زمانی که اسفندیار در زندان بود گشتاسب دو سال مهمان رستم بود اما اسفندیار خود نیز از حیله ی پدر آگاه است. ترا نیست دستان و رستم بکار همی چاره جویی به اسفندیار دریغ آید ت جای شاهی همی مرا از جهان دور خواهی همی بدین صورت نه تنها اسفندیار که رستم و کتایون و زال و پشتوتن و همه گشتاسب را قاتل فرزند می دانند اما گشتاسب اوستا چیز دیگریست او جان پناه زرتشت و نخستین مجاهد در دین اهورائی است، او پادشاهی دیندار و کشور دار و خردمند و نمونه است.گرشاسب جهان پهلوان اوستاست او در ساحل دریای فراخکرات دیوی دریایی را می کشد، دیو طوفان را آرام می کند، اژدهای شاخدار و پسران خاندانی دوستدار جاودان و شناویزک دیو به دست اوتباه می شوند ولی چون به آتش تازیانه می زند روح او به مینو راه پیدا نمی کندو به خوابی مرگ گونه فرو می رود تا در روز واپسین که ضحاک به قصد تاراج دنیا بندهایش را می گسلد از خواب برخیزد اورا بکشد . آری از گشتاسب شاهنامه تا اوستا فرق بسیار است . و اما اسفندیار ؟ رستم در نخستن برخورد با او می گوید : که روی سیاوش گردید می بدین تازه رویی نگردید می خنک شاه که چون تو دارد پسر ببالا و فرت بنازد پدر خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند بیدار بخت ترا دژم گردد آنکس که با تو نبرد بجوید سرش اندر آید بگرد و پاسخ اسفندیار : سزاوار باشد ستودن ترا یلان جهان خاک بودن ترا خنک آنک او را بود چون تو پشت بود ایمن از روزگار درشت بدیدم ترا یادم آمد زریر سپهداراسپ افکن و نره شیر زریر واسفندیار از نخستین گروندگان به آیین زرتشتند و بعد از مرگ زریر، اسفندیار به جنگ ارجاسب می شتابد. او برای اسفندیار همچون سیاوش است برای رستم و اما اسفندیار با عشق به شهریاری و گسترش دین بهی خود را توجیه کرده است او گشتاسب را لایق شاهی نمی داند چرا که سزاوار نیست در سرائی اهورایی اهریمنی پادشاه باشد ، اسفندیار دل داده ای مذهب است او می خواهد هزاران آتشکده برپا کند ، همچنین او قهرمان دینی است، بت برستان را به دین مزدیستا فرا خوانده است. او جوانی است دل داده به نیکی، گوئی جهان هم صدا با مادرش کتایون و رستم و زال با او می گویند: مکن شهریارا جوانی مکن چنین بربلا کامرانی مکن دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود ومن گزند و این همان ندائی است که مادرش کتایون می گفت: ببندی همه رستم زال را خداوند شمشیر و کوپال را زگیتی همی پند مادر نیوش به بد تیز مشتاب و چندین مگوش سواری که باشد به نیروی پیل زخون راند اندر زمین جوی نیل بدرد جگر گاه دیو سپید زشمشیر او گم کند راه شید همان ماه ها ماوران را بکشت نیاز ست گفتن کس او را درشت همانا چو سهراب دیگر سوار نبودست جنگی گه کار زار به چنگ پدر در بهنگام جنگ به آورد گه گشته شد بی درنگ به کین سیاوش زافراسیاب زخون کرد گیتی چو دریای آب و نهایتا ً : پدر پیر سرگشت وبرنا توئی به زور و به مرد ی توانا توئی و اما اسفندیار خود به گشتاسب می گوید: ترار نیست دستان و رستم به کار همی راه جویی به اسفندیار دریغ آیدت جای شاهی همی مرا از جهان دور خواهی همی اسفندیار روئین تن است ، زرتشت او را در آب برده اما هنگام فرو رفتن در آب چشم خود را بسته است پس پاشنه ی آشیل او چشم اوست و اما رستم ما یل به دیدار گشتاسب است: برابر همی با تو آیم به راه کنم هرچ فرمان دهی پیش شاه اگر کُشتینم او کشد شایدم همان نیز اگر بند فرما یدم همی چاره جویم که تا روزگار ترا سیر گرداند از کار زار و اما اسفندیار جز بند کردن رستم چیز دیگری نمی خواهد جز از بند گر کوشش و کار زار به پیشم دگرگونه پاسخ میار و اما مگر پیلتن سزاوار بند است: ندیدست کس بند برپای من نه بگرفت پیل ژیان جای من تو آن کن که از پادشاهان سزاست مگرد از پی آنک آن ناور است اما رستم جز بند به هر چه که به فکر آید تن می دهد: عنان با عنان توبندم به راه خرامان بیایم به نزدیک شاه به پوزش کنم خرم خشم ورا ببوسم سرو پای و چشم ورا بپرسم زبیداد شاه بلند که پایم چرا کرد باید به بند رستم گرفتار محکمه ی سختی است، در ماجرای سهراب بعد از وقوع حادثه از هویت فرزندش آگاه می شود اما این بار خود می داند که اگر اسفندیار را بکشد، منتهای عذاب اخروی برای او که شصت سال پاسدار هویت ملی ایران بوده است از بین بردن شهزاده ای چنین پاک که کمر به گسترش دین بهی زده است، ننگی است، نابخشودنی و مرگ رستم نیز چاره ساز نیست چرا که اسفندیار زابلستان را با خاک یکسان خواهد کرد و از دودمان رستم جزنامی نخواهد ماند ، تهمتن هم در درون به بن بست رسیده است و هم در پیکار با روئین تن ، کسی که مرگ را بدو راه نیست رستم که در گذشتن از جان و جهان مردانه است در قبول مرگ اسفندیار بیچاره می شود.چون در یافته است که آنکه انسانی را می کشد انسانیت را کُشته است و قبول عذاب جاودانه برای رستم آسانتر از کشتن یک بی گناه است رستم پهلوان شکست است: دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد که گر من دهم دست بندورا دگر سرافرازم گزند ورا دوکارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نوآیین و بد هم از بند او بد شود نام من بد آید زگشتاسب انجام من بگرد جهان هرکه راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن که رستم زدست جوانی نجست بز اول شد و دست او را ببست همان نام من باز گردد به ننگ نماند زمن در جهان جوی و رنگ و گر کُشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درست وگر من شوم کُشته بر دست اوی نماند به زابلستان رنگ و بوی از یاد نمی بریم که کاووس نیز بعد از زخمی شدن سهراب به دست رستم نوش دارو را به فرستاده ی رستم نداد و آنقدر تعلل کرد که سهراب جان سپرد. رستم هم از خودی زخم می خورد هم از بیگانه ، از خودی که آغشته ی غرور است. البته اندیشه و پرهیز رستم کارگر نمی افتد و جنگ شروع می شود و برای اولین بار رخش از میدان به در می رود و رستم به کوه می گریزد. چه توان کرد با یک روئین تن حتی اگر پیلتن باشی ، وابستگان رستم همراهان اسفندیار را می کشند و تراژدی ادامه می یابد، حتی زال دمی به فرار رستم فکر می کند که سیمرغ چاره ساز می شود. با آمدن سیمرغ فره ایزدی از اسفندیار خیره سر رو می تابد و رستم دوباره جان می گیرد. در ایران باستان پرندگان پیام آوران ایزدان بوده اند، سیمرغ چاره ی از گره ی ناگشوده ی رستم می گشاید اما تاکید می کند که رستم بعد از این منهای عذاب جاودان در این سرای نیز روی خوش نخواهد دید و اما اسفندیار در آستانه ی مرگ حقیقت جهان می شود دور از شهوت، قدرت و سلطنت و خالی از تعصب دین ، انگار با بسته شدن چشمهایش به جهان چشم دلش روشن شده است : بهانه تو بودی پدر بد زمان نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان مرا گفت رو سیستان و بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز بکوشید تا لشکر و تاج و گنج بدو ماند و من هم بمانم به رنج و بدینسان اسفندیار فرزندش بهمن را به رستم می سپارد ، آینده اش را به فردی می سپارد که راهش را بست.
کلمات کلیدی:
|
|
| حدیث روی شمس الدین |
| ساعت ٥:٥٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٤ |
|
از: بهزاد قاسمی حدیث روی شمس الدین زعشق شمس تبریزی زبیداری وشب خیزی به سان ذره ای گردان گدزانم به جان تو آنچه از یک فقیه عالیقدر و یک عالم دانشمند عارفی شوریده ساخت برای توده ی مردم چندان قابل فهم نیست اما خود حضرت نشانه های آن را در لابه لای اشعارش داده است و آن فرار از خودی و برون شد از تمام تعلقات مادی است چرا که تا از خودی خود بیرون نشوی به فراتر از خود هرگز نخواهی رسید . اما تمام فعالیتهای هوشیاری ذهن در جهت مزبه کردن و ارضاء ارگانیسم است و کی و چگونه ذهن خاموش می شود و انسان برای لحظه ای به فراتر از خود اگر چه قبل از مرگ می رسد و البته عشق همان لحظه است و نیک قابل دریافت است و عشقی که معرفت و آگاهی ناشی شده باشد خود چیزی دیگریست و در واقع اشراق درون رسیدن به آگاهی است اما آنگونه آگاهی که آگاهی متعارف را خاموش کند چراغی است که نورش به فراتر از خود می رسد حضرت خداوند گار می فرماید : مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم شمس می گوید هنوز اسیر وسوسه ی عقل مانده ای در خودی خود درجا می زنی ، بیرون از خود رانمی بینی : گفت که تو زیر ککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم و زهمه بر کنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی وسری پیش رو وراه بری شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم و با این وضع او را تمام تعلقات و داشته های خود دور می کند و از یک فقیه عالیقدر و مورد احترام ، عارف شوریده ای می سازد و چه بسا که برای هر چه بیشتر خرد کردن نفس او حتی در خواستهای نامتعارف و ناپسندی از دید اجتماع از او می طلبد و چون عموم تذکره نویسان و مردم ره به عالم درون نبرده اند حدیث ملاقات مولانا با شمس را در حکایاتی که بوی جادو و کارهای ناممکن، از لحاظ عقلی ، در پیچیده اند و به جای پیوستن به منبع حقیقت ره به کرامات برده اند قصه ی کسی است که گنج می جست و پیر جائی را نشان داد و گفت تیر در کمان ده هر کجا افتاد گنج در آنجاست و او بارها تیر در کمان گذاشت و انداخت و نیافت تا باز به پیر مراجعه کرد و پیر گفت گفتم : تیر در کمان نه ، نه تیر را پرتاب کن! در واقع گنج همان جائی است تو ایستاده ای این قصه را که درمثنوی هست به خاطر این حضرت سروده است که همان گنج در دورن توست اما برای رسیدن به این خود متعالی باید از خود مجازت است بگذری، عبور از نفسانیت و رسیدن به روحانیت را در مثال زیر پی می گیریم : اگر زنی را سالها پیش مردی دیده باشد و بعد از سالها بیاد او می افتد اولین نکته و تصویر زنانگی اوست یا حیوانیت یک سگ. وما تمام موجودات را متمایز بیاد می آوریم در حالی که انسان اگر از نفسانیت خود رها شده باشد بعد از سالها وقتی همان زن بیاد او می افتد موجودیت او به عنوان یک انسان باید اولین تصویر او باشد، مولانا در عبور از نفسانیت در رسیدن به روحانیت برای سگان محله قصه ی اصحاب کهف را می گفت و برای سگی که بچه دار شده بود ، هر روز غذا می برد ما جذامیان استحمام می کرد و با کلیه ی نحله های دینی و مسلکی روابط حسنه ای داشت می گویند روزی مستی وارد مجلس سماع شد ، مریدان رنجیدند و پرخاش کردند حضرت فرمود: او مست است و شما بد مستی می کنید، چیزی را که برای رسیدن به روحانیت شمس پیش پای او نهاده بود ، سماع بود و با وجود تمام مشکلاتی که از ناحیه ی متشرعین بوجود می آمد مولانا هیچگاه از آن فارغ نشد با کشیش استانبولی دوستی و فروتنی می کرد و بی هیچ ناخرسندی سردار مغول را آیت الهی تلقی می کرد و با جهود و معاند ، قاضی و شیخ به ملاطفت رفتار می کرد و به دوستی که سگ خفته ای را بیدار کرد پرخاش می نمود. او عشق را در تمام موجودات جهان جاری و ساری می دید و تمام موجودات را آیت های الهی می دانست. حکایت نی که با شرح هجران انسان آغاز می شود تا این منظومه نردبانی برای وصل دوباره گردد و بشری را که از موطن خود دور افتاده است ، به یاری این سخن آسمانی دوباره به جایگاه اصلی خود بازگرداند و البته مشخص است که با عقل متعارف و بدون جهاد اکبر پای نهادن در این مسیر ممکن نیست و تقابل تن و جان از همان ابتدای کلام رخ می نماید آری پای نهادن در این مسیر جز دردمند عشق را زیبنده نیست: سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق اما همچون رودی که باید به موطن اصلی خود هجرت نماید انسان هم ذاتاً رو در سوی کمال دارد. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش تکوین انسان برخلاف تمام موجودات ویژه و منحصر به فرد است تمام جانداران و جمادات و نبادات در آفرینش خود کامل هستند برگ در برگ بودن خود، گرگ در گرگ بودن خود، کامل است ، یک گرگ درنده براساس غریزه عمل می کند در طول تاریخ نیز عملکردش تغییر نداشته است اما انسان تنها موجود ناتمام هستی است انسان به هیچ نحو و در هیچ شرایطی کامل نیست و این ناتمامی را حس می کند از ابتدای سکونت بشر به روی زمین نیز چالش عمده ای برای رسیدن به دنیائی بهتر و انسانی کاملتر داشته و در جستجوی روزگار وصل خویش است اما همان ابتدا بشر با پارادوکسی بزرگ روبروست : تن ز جان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست البته به طو معمول هرگز نمی توان آن مدراج را طی کرد : سر من از ناله ی من دور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست برای رسیدن به حس برتر و دیدن نورهای نامرئی بدون شک عمده ترین نیاز همان چیزیست که شمس جلوی پای حضرت نهاده است خالی شدن از خود و در این مسیر عشق تنها پدیده ایست که انسان را از خودی خود می رهاند،داستان دل دادگی و دلبردگی، قصه ی غریبی است و در آن لحظه ی شگرف عقل و مرکز فرماندهی بدن برای چندی از کار می افتد و خلاء ای بوجود می آید که در آن خودی انسان محو می شود: محرم این هوش جز بیهوش نیست مرزبان را مشتری جز گوش نیست اما برای رسیدن به نیستان جانها بدون شک باید وارسته بود چون آزادی وارستگی است(هایدگر) کوزه ی چشم حریصان پر نشد تاصدف قانع نشد پر در نشد عشق که جانمایه ی هستی و خمیر مایه ی جان است و البته تنها نردبانی است که عاشق با توسل به او لباس تن را می درد و به استحاله می رسد حتی می تواند از نوع مجاز باشد. در همان داستان اول خداوندگار وقتی از عشق می گوید به رودی می ماند که دم دست آبشار رسیده است: چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم برخود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب در اینجا که حضرت جستجوئی برای دریافت و بیان معنای عشق آغاز نموده است کلمه ی شمس به معنای آفتاب او را به یاد شمس تبریز می اندازد و اکنون آن رود آرام دیگر آبشاریست خروشان که فرو می ریزد. چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید واجب آید چونک آمد نام او شرح رمزی گفتن از انعام او این نفس جان دامنم برتافتست بوی پیراهان یوسف یافتست حضرت از گفتن نام و نشانه هائی از شمس پرهیز می کند اما مریدان این رازداری را برنمی تابند. از برای حق صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود باز این تناقض و پارادوکس ادامه می یابد، نیاز به عریان کردن روح یا پوشیده داشتن آن چرا که این شمس جلوه ای از آن شمس درون و روح برتری است که در نهان و نهاد هر کسی مستور است. خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیست او را امس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد می توان هم مثل او تصویر کرد شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر خداوندگار اما این تناقض درون را پوشیده داشتن سرّیار حل می نماید: من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری کو را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر فتنه و آشوب و خون ریزی مجو بیش از این از شمس تبریزی مگو بدین ترتیب پرواز سر دلبران را در حدیث دیگران به تماشا می نشینیم: گفتم اگر عریان شود او در عیان نی تومانی نی کنارت نی میان آرزو میخواه لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه این شرح هجران که از زبان نی بیان می شود با خالی شدن سالک از خودیها و با دریدن پرده هائی که پرواز او را ناممکن کرده اند امکان حیات می یابد اما مانع عمده ی دیگر جهت رهائی انسان از نفسانیت محض خیال است: نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی بر خیالی بین روان بر خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی فخرشان و ننگشان خیال یا تصور یا تصویر ذهنی که انسان را همچون یک اتوریته و یک چیز برتر پرده ی خود می نماید و زندان جسم را تنگتر می نماید برای مثال بزرگی مگر چیزی جز یک تصویر ذهنی است تمام تلاش انسانها برای برتری یافتن و سروری بر دیگران است حتی درختان جنگل چون رقابت می کنند ، البته برای رسیدن به نور ، قد می کشند، کودک انسان وقتی متولد می شود مواجه می شود با محرک های بسیار تهدید کننده ، از همان ابتدا کودک یاد می گیرد که چگونه با این محرک ها برخورد کند مادر ، پدر و... در روان شناسی آدلر با مطرح کردن عقده ی حقارت این ویژگی انسانها را بررسی می کند که بحث ویژه ی خود را دارد اما در زبان عرفا و فلاسفه ی اسلامی خیال مرتبه ای از عالم هستی است که از ماده و عوارض ماده مجرد است و اشراقیان و عارفان بدان عالم مثال عالم برزخ یا عالم اشباح می گویند این عالم مرتبه ای از هستی است که از ماده مجرد است ولی از آثار آن برکنار نمی باشد یک موجود برزخی یا مثالی موجودیست که در عین اینکه از کم و کیف و همچنین وضع و سایر اعراض برخوردار است از ماده مجرد می باشد.ملاصدرا صور معلقه و عالم مثال را عالم اوسط دانسته و آنرا برزخ میان عالم عقول و جهان ماده ماده بشمار آورده است. عارف بزرگ محی الدین عربی جهان مثال را در میان عالم دنیا و عالم آخرت به خط فاصل سایه و خورشید تشبیه کرده است. شیخ اشراق درباره ی عالم خیال می گوید هنگامی که شواغل حسی تقلیل می یابد و نفس ناطقه در خلسه ای فرو رفته و به جانب قدس متوجه و مجذوب می گردد در این هنگام است که لوح صاف و شفاف ضمیر آدمی به نفس غیبی منقش می گردد ویکی از وجوه دیگر این جریان باطنی این است که سروش غیبی صدا و صوتی را به گوش انسان می رساند که به هیچ وجه قابل تردید نمی باشد اعم از اینکه انسان در خواب باشد یا بیداری و آنچه می ماند یا رویا صادقه است و یا وحی آشکار. اما اگر پنهان شود و تنها نشانه ای از آن باقی بماند در آن صورت نیازمند تاویل است یا تغبیر خواب خداوندگار خیال را غالباً بر ظنون و شکوک و پندار های بیهوده اطلاق می کند و گاه به اندیشه های حقیقت بین و گاه به انگیزه ها و مکانیسم های روانی برخلاف شیخ الرئیس ، و همچون شیخ اشراق و ملاصدرا خداوندگار به تجرد خیال اشاره می کند. از وجودم می گریزی در عدم درعدم من شاهدم صاحب علم خود بن و بنگاه من در نیستی است یک سواره نقش من پیش مستی است مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی دردلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با تواست جز خیالی عارضیّی باطلی کو بود صبح کاذب آفلی البته خداوندگار بیشتر به تصرف امیال روانی انساند توسط خیالات او می نگرد : جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر آدمی را فربهی هست از خیال گر خیالاتش بود صاحب جمال ور خیالاتش نماید ناخوشی می گدازد همچون موم از آتشی البته خیالات هر کسی مطابق استعداد رومی اوست . درخور هر فکر بسته برعدم دم به دم نقش خیالی خوش رقم انسان با همین خیالات دشمن دیگران می شود ولی در واقع با خود دشمنی می کند : ای بسی ظلمی که بینی در کسان خوی تو باشد در ایشان ای فلان اندر ایشان تافته هستی تو از نفاق و ظلم و بد مستی تو از تویی و زخم بر خود می زنی بر خود آن ساعت تو لعنت می کنی در خود آن بد را نمی بینی عیان ورنه دشمن بود ای می خود را به جان حمله بر خود می کنی ای ساده مرد همچو آن شیری که بر خود حمله کرد چون به قعر خوی خود اندر رسی پس بدانی کز تو بود آن ناکسی از دیدخداوندگار آدمی از راه پیکار با نفس می تواند به کمال لایق خود برسد البته چنین مجاهد ه ای کوشش سختی است . برخلاف مسیر عادی غرایز خداوندگار تحول روحی انسان را امکان پذیر می داند او آزمندی و خود پسندی را موجب افسردگی می پندارد خلق را بنگرد که چون ظلمانی اند در متاع فانیی چون فانی اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده اندر مخرقه آرامش روانی با چشم پوشی از جاذبه های دنیوی ممکن است ، می گویند دیو جانس شبی از خودش خسته شد و بیرون از مهمانی رفت و آنجا مشاهده نمود غذاهائی را که برای او جاذبه نداشتند مورچگان با ولع می خورند ایمان آورد که آزادی وارستگی است چنانکه وقتی اسکندر از او خواست تا چیزی از او بخواهد به اسکندر گفت : جلوی آفتاب را نگیر. هر زمان در سینه نوعی سر کند گاه دیو و گه ملک گه دام و دد زان عجب بیشه که هر شیر آگه است تابه دام سینه ها پنهان ره است دزدیی کن از درون مرجان جان ای کم از سگ از درون عارفان حضرت بدی را در انسان فطری نمی داند بلکه این خوبی است به آدمی فطرتاً به آن نیازمند است: خوی بد در ذات تو اصلی نبود کز بد اصلی نیاید جز جحود آن بد عاریتی باشد که او آرد اقرار و شود او توبه جو البته شناختن عقده های روانی کار هر کسی نیست : چون کسی را خار در پایش جهد پای خود را بر سر زانو نهد وز سر سوزن همی جوید سرش ورنیاید می کند بالب ترش خار در پا شد چنین دشوار یاب خار در دل چون بوده واده جواب عقده های روانی در زنها غالباً با مسائل جنسی و عشق مرتبط است ولی در مردان انواع متعدد دارد ، در کل به برتری و سروری بر دیگران ار تباط می یابد بعضی افراد فضل و فرهیخته بودن را برتر می پندارد به همین خاطر کتابخانه درست می کنند اما کمتر کتاب می خوانند از جملات و کلمات بسیار فاخر استفاده می کنند که بعضاً معانی آن را نمی دانند در کل با آراستن یک شخصیت توخالی در فکر تحت تاثیر قرار دادن دیگران هستند. عده ای این تحت تاثیر قرار دادن را در تملک مادیات و می پندارند و ... البته انسانها چون از درون تاریک و راز اندوده ی خود آگاه نیستند و ماهیت عقده های روانی برآنان پوشیده است پس راه به بیراهه می برند . کس به زیر دم خرخاری نهد خر نداند دفع آن بر می جهد بر جهد آن خار محکم تر زند عاقلی باید که خاری برکند خر از بهر دفع خار از سوز و درد جفته می انداخت و صد جا زخم کرد و اما باز عشق این بنیادیترین موضوع عرفان وتصوف ،افلاطون عشق را واسطه ی انسانها و خدایان می داند این خلاء را پر می کند و سقراط هدف عشق را نه زیبائی ، بلکه باور ساختن زیبائی می داند ، مولانا خود با عشق آغاز می شود و تا همیشه ایام خواهد در خشید : همچون فکر عاشقان بی پاوسر. از آن رو که عشق یافتنی است نه بافتنی ، نمی توان آن را به کمند الفاظ در کشید چنانکه نسیم بهاری را نمی توان به دام کشید باید آن را حس کرد ابن عربی می گوید هر کسی عشق را تعریف کند عشق را نشناخته است . اگر آن را یافته ای چه بگویم و اگر نیافته ای چه بگویم : هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشنتر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت اهل کلام عشق بنده به خدا را انکار می کنند به جهت مباینت کلی که بین خالق و مخلوق است حال آنکه عرفا حتی عشق مجازی را پلی به سوی عشق عرفانی می دانند : عشق اگر زین سر و یا آن سراست عاقبت ما را بدان سر رهبر است و اصولاً مولانا هستی جهان را برای عشق می داند : گر نبودی عشق هستی کی بدی کی زدی نان بر تو و کی توشدی اما عشق قهار است جز با خلوص و صفا نمی سازد و عشق قهار است جز با خلوص و صفا نمی سازد را با خودبینی و تلون کاری نیست : عشق قهار است و من مقهور عشق چون شکر شیرین شدم از شور عشق برگ کاهم پیش تو ای تند باد من چه دانم که کجا خواهم فتاد عشق از اول چرا خونی بود تا گریزد آنکه بیرونی بود اما در عشق مجازی ، عاشق به خود عشق می ورزد نه به معشوق ، در چنین مواقعی دوران فراق بسیار زیباتر از دوران وصال می شود گفتم آن را غرق توست این عقل وجان گفت رو رو برمن این افسون مخوان من ندانم آنچه اندیشیده ای ای دودیده دوست را چون دیده ای ای گرانجان خوار دیدستی مرا زانکه ارزان خریدستی مرا
ودر نهایت گرچه این عاشق بخارا می رود نی به درس و مشق و استا می رود عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر ودرس و سبق شان روی اوست خاموشندو نعره ی تکرار شان می رود تا عرش و تخت یارشان شیخ اشراق لذتهای حسی را سایه ای از لذت های عقلی دانسته و همچنین صدرالمتالهین عشق را در همه مراتب هستی ساری می داند و می گوید عشق ورزیدن به خوب رویان به عنوان یک امر طبیعی و بدون هر گونه تکلف دردل وروان بسیاری از اقوام و ملل موجود است و بعد عشق مجازی را به دو نوع عشق نفسانی وعشق حیوانی تقسیم کرده عشق نفسانی از لطافت نفس و پاکیزگی آن ناشی می شود اما عشق حیوانی مقتضای نفس اماره است و با فجور و تجاوز و حرص همراه است و کلام را با آخرین شعر خداوندگار به پایان می بریم: رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا بروز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن خیره کشیست مارا دارد دلی چو خارا بکشدکسش نگوید تدبیر خونبها کن برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن در خواب دوش پیری ، در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن در خاتمه ضمن ، تشکر از آقایان دکتر حمید احمدخانی و دکتر خسرو قاسمی نیا و عارف عطائی که مقاله ی مذکور حاصل مباحثات متعدد با آنان در مورد معنویت بوده است از فرصتی که اخیراً به وجود آمد و دیدار آقای مصطفوفی حاصل گردید مطلبی عرض می نمایم استاد فرموده اند : انسان کما پیش تمام مجهولات را یافته و همچنین خواهد یافت منتها دو مورد : خداوند و روان خود که اولی از طریق خواست حضرت حق و الهامات و وحیا نی به انبیا میسر شده است و دومی از طریق اولیاء و ... وهرکس توانسته گوشه هائی از این اقیانوس عظیم را درک و به دیگران انتقال دهد . ازدید آنان که به حقیقت مطلق پی برده اند درک و فهم انسانهای متعارف بسیار از حقایق ازلی ابدی فاصله دارد و اشاره به داستان سعدی نمودند که شرح ما برای به چاه انداختن یوسف بود و شبیه همین موضوع را در مورد یکی از عرفای به نام احتمالاً ابراهیم ادهم نقل کرده اند شیخ را که می گفت هر که در این خانه رسد نانش دهید و نامش مپرسید .حاسدان سر فرزندش را بریدند و در چاه انداختند و گفتند : شیخ که از عالم معنا خبر دارد چرا فرزندش را نمی یابد و امروز قصه ی ماست با عده ای شاعر نما و صد البته فضل فروش که از روزی که من دیده ام تا به امروز جز نفی بلد ،جوان و پیر ودرد مند با هزار خدعه و نیرنگ نکرده اند و نخواهند کرد و تمام شعرهای دنیا ، انجمن ها و جلسه ها مال شما و البته تمام جایزه ها ، عصر شعرها و مسؤولیتها و مال دنیا که البته از آن نمی گذرید همچون بوالفضولی که به ابوسعید گفت : استادم گفت : که بوسعید در برابر من پشه ای نیست و حضرت فرمود : پشه هم توئی ما هیچ نیستیم ! هدف از این مقالات همچون مقالات و سایر نوشتهایت در ابرچای فقط بازگویی و باز آفرینی معارفی است که بزرگان فرموده اند و نگارنده فقط طوطی وار تکرار می کند که آن بزرگواران نیز خوشنود خواهند بود که دریافتها یشان هر چند ناقص دوباره بازنویسی شود اگر به علّت کمبود منابع درذکر منابع قصوری است که حتماً هست آن بزرگان خواهند بخشید براین حقیرترین . منابع : پله پله تا ملاقات خدا ، دکتر عبدالحسین زرین کوب مینا گرعشق ، کریم زمانی سرنی، دکتر زرین کوب بحر در کوزه، دکتر عبدالحسین زرین کوب در عصرمولانا ،دکترسروش شجاع اندیشه درمکتب سهروردی ، دکتر غلامحسین دینانی
کلمات کلیدی:
|
|
| ابو نصر فارابی |
| ساعت ٥:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٤ |
|
بهزاد قاسمی پس از روزگار ترجمه ی آثار یونانی به زبان تازی بدون شک نخستین حکیم فیلسوف جامع ایرانی فارابی است، او را معلم ثانی نام نهاده اند و ابن خلدون می گوید « ارسطو را معلم اول بدین جهت گفته اند که او آنچه را از مباحث و مسائل منطق متفرق و پراکنده بود جمع کرد ودر تهذیب آنها کوشیده و بنای آن را استوار کرد و اول علوم حکیمه و فاتحه ی آنها قرار داد و به سبب آنکه فارابی در این راه کوشید وتمام آن مسائل را از ترجمه های پراکنده و مشوش گردآورد به همان علت او را معلم ثانی می گویند. استاد در جواب کسی که گفته بود : تو تواناتری یا ارسطو فرموده بود اگر من در زمان او بودم بزرگترین شاگرد می شدم . هر چند عده ای عقیده دارند که چون ارسطو اولین فردی بود که علوم را طبقه بندی کرد معلم اول است و فارابی مترجم آثار او معلم ثانی ، شیخ الرئیس نیز گفته است که 40 بار ما بعد الطبیعه ارسطو را خواندم به نحوی که تمام آن را از بر شدم ولی آن را نفهمیدم تا اینکه روزی فردی که نیازمند پول بود کتابی را به نام اغراض ما بعد الطبیعه ارسطو که توسط فارابی تالیف شده بود به من فروخت چون یکبار آن را خواندم معنای نویسنده ی کتاب برمن فاش شد . فارابی بزرگترین موسیقی دان ایران و اسلام بوده است و کتابی به نام الموسیقی الکبیر نوشته که بسیاری معتقد ند هنوز هم مانند این کتاب به وجود نیامده است و ساز قانون را از ساخته های او می دانند. حکیم پیوسته تنها بود و با مردم معاشرت نمی کرد و وقتی هم که در بغداد و دمشق بود یا در کنار جویباران یا دامن کوهها و بوستانها زندگی می کرد. او پارسا بود هیچ وقت در کار مسکن و معیشت کوشش نکرد و با چهار درهم مقرری روزانه در نهایت قناعت و بزرگ منشی زندگی می کرد حتی گفته اند باغبانی می کرد و شبها برای مطالعه از چراغ پاسبانان وداروغگان استفاده می کرد از این رو در موردش گفته اند: «فارابی در دولت عقل همچون شاهان زندگی می کرد در حالی که کمیت او در زندگی مادی لنگ بود » البته افسانه های زیادی هم در مورد او نوشته اند که می گذاریم مهمترین کار فارابی آشتی دادن دین و فلسفه بود، البته قبل از او فلوطین مکتبی در فلسفه ایجاد کرده بود که آنان را نئو افلاطونیان می خواندند. به نظر فلوطین حقیقت سلسه مراتبی دارد که از خدا آغاز می شود و در ماده پایان می پذیرد ، ماده عدمی است و غیر واقعی ، بعد از خدا عقل و پس از آن روح و پس از آن ماده است و روح انسان پاره ای از روح جهانی است. فارابی تلاش بسیاری می کرد تا میان ارسطو و افلاطون توافق ایجاد کند با وجود اینکه در زندگی ظاهری نیز افلاطون از اسباب دنیا و لذات آن اجتناب می کرد و لیکن ار سطو بدان اقبال و توجه داشته ، ازدواج کرد و ثروتمند بود و وزیر اسکندر شد. افلاطون معتقد است که قبلا از آمدن ما به این دنیا در عالم معقولات یا مثل حقایق اشیا را در یافته بودیم ، و لیکن چون به این خاکدان تیره آمدیم غبار تیره ی فراموشی پیرامون آن حقایق را گرفت ، با این همه آن حقایق به کلی از لوح دل یا ضمیر ناپدید نشده است و با یادآوری ما را به یاد آن عالم دانسته ها می اندازد . در حالیکه ارسطو معتقد است که حواس صورت چیزهای عالم خارج را می گیرد و از آنها متاثر می گردد آنگاه عقل میان این صورتها موازنه و مقاربه ایجاد می کند و از طریق استدلال معرفت را می سازد. نقل است که ارسطو تقریبا تمام یافته های استاد را نقض کرد و وقتی از او پرسیدند گفت: استاد پیش من عزیز است اما حقیقت عزیزتر از اوست به هر صورت فارابی سعی در آشتی دادن آنها داشت همچنین او سعی در توفیق حکمت و شریعت داشت فلسفه ی فارابی حول محور ما بعدالطبیعه می چرخد او معتقد است که هر موجودی یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود. خدا که واجب الوجود است از طریق موجوداتی که از او صادر می شود، شناخته می گردد و به صورت خلاصه جوهر فلسفه ی فارابی به مذهب نو افلاطونیان برمی گردد که قبلا َ بحث شد ، فارابی جهان را به دو صورت عالم علوی یا جهان بالا و عالم سفلی یا جهان پایین تقسیم می کند که تعریف و نشانه های خاص خود را دارند ، همچنیمن او به مدینه ی فاضله و مدینه ی ضاله معتقد است و مدینه ضالّه زمانی است که حکومت جور و ستم برقرار شود و بیماریهای متعدد اجتماعی گریبانگیر مردم گردد، ولی مدینه ی فاضله که انسانها را به سعادت رهنمون می کنند توسط حکمایا پیامبران به وجود می آیند و می گوید : رئیس مدینه ی فاضله باید هم فیلسوف وهم نبی باشد. فارابی معتقد است که عقل در نفس کودک بالقوه است و وقتی بالفعل می گردد که نفس صور اجسام را به کمک حواس وقوه ی مخیله در یابد و این کار یعنی حصول معرفت حسی که کار خود انسان نیست بلکه عقل فعال است که در مرتبت از عقل انسانی برتر است و معرفت انسانی با اجتهاد و کوشش حاصل نمی شود بلکه به صورت بخششی از عالم بالا به او داده می شود و با کمک عقل فعال است که عقل ما قادر می شود کم کم از حدود تجربه ی حسی برتر رود و دارای معرفت عقلی گردد. اما عقل فعال که در انسان پیدا می شود و عبارت است از عقل فلک ادنی که او را روح القدس نیز می گویند و اوست که عالم بالا را به جهان سفلی مربوط می کند، اما عقل فعال همیشه فعال نیست ، زیرا ماده ی کار او را مقید می کند. اما عقلی که همواره فعال است و نقصی در کار او مشهود نیست و او خدا است. در نظر حکیم عقل فعال به همه ی موجودات عالم پائین صورت می بخشد و روی همه ی این صورت های پراکنده تاثیر می گذارد و با نیروی محبت میان آنها ایجاد وحدت می کند و غایت عقل انسانی و سعادت او این است که با عقل فلک اتحاد یابد تا به خدا نزدیک شود اما امکان این اتحاد بعید به نظر می رسد و بالاترین د رجه ای که در این دنیا انسان بدان می تواند رسید معرفت عقلی است .اما در مورد موسیقی نقل است که یکی از حکمای یونان احتمالاً فیثاغورس بعد از گردش در افلاک آن را به عنوان هدیه ای از خدایان به زمین آورد. به هر صورت فلسفه ی فارابی مذهبی تماماَ روحانی است ودر واقع مذهبی است عقلی ، وجود حقیقی همانا عقل است و دارای مراتب گوناگون است و تنها خدا عقل محض است و کثرت بر او راه نیست. شماره ی عقول مفارقه با مذهب بطلیموس درمورد مراتب افلاک آسمانی سازگار است و هر اندازه که این عقول از عقل اول دور می شوند بهره ی آنها از وجود عقلی کاسته می شود. و جوهر انسان یعنی عقل او از عقل فلک ادنی افاضه می گردد. از نظر فارابی شعر پست ترین نوع معرفت است چه کلامی باطل و دروغ است، همچون نظامی که می گوید در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن و شک نیست که شعر برهان عقلی نیست زیرا قیاسی است که از مخیلات پدید می آید و سخت هرچه قدر خیال انگیز باشد از واقعیت دور خواهد بود. اما شعر بدون تردید بیشترین تاثیر رابر نفوس مردم در طول تاریخ داشته است . منبع: تاریخ فلاسفه ی ایرانی ، دکتر علی اصغر حکیمی
کلمات کلیدی:
|
|
| به پرشین بلاگ خوش آمدید |
| ساعت ٥:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٤ |
|
کاربرگرامی
با سلام و احترام ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم. به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید: http://amoozesh.persianblog.ir http://support.persianblog.ir http://help.persianblog.ir http://fans.persianblog.ir http://news.persianblog.ir http://admin.persianblog.ir باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ مهدی بوترابی
کلمات کلیدی: وبلاگ فارسی ،پرشین بلاگ
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| پیامک بلاگ |
|
|


